سلام دوستان .... این وبلاگ به آدرس
http://ostoreha.persianblog.ir
منتقل شده و در اینجا به روز میشود .... ممنونم اگه سر بزنید ...موفق باشید .... دوستدار شما فرهاد ....
سلام بر دوستان و مشوقان هميشگی خودم.بعد از يه دوری حدود ۴۰ روزه دوباره برگشتم.از اينکه بيخبر رفتم شرمنده هستم.چون ديگه موقعيتی نبود و فرصت خبر دادن نداشتم. از تمام دوستان عزيز که با ايميلهای خود من رو مورد لطف قرار دادند و از نبود من نگران بودند بسيار سپاسگذارم و کمال تشکر را دارم. همچنين از همه شما عزيزان و پاک دلان تقاضای کمک دارم چون مدتی هست من و يکی از دوستان عزيزم دارای مشکل مشترکی هستيم از همه شما خوبان و مهربانان تقاضای دعا دارم برای رفع اين مشکل خواستار دعا و نيايش هستم . اميد دارم که با دعاهای شما عزيزان به مقصود برسيم. دست حق هميشه همراه شما . . التماس دعا.
تخت جمشید

تخت جمشید ،مجموعه ای از کاخهای بسیار باشکوهی است که ساخت آنها در سال ب512 قبل از میلاد آغاز شد و اتمام آن 150 سال به طول انجامید.تخت جمشید در محوطة وسیعی واقع شده که از یک طرف به کوه رحمت و از طرف دیگر به مرودشت محدود است . این کاخهای عظیم سلطنتی در کنار شهر پارسه که یونانیان آن را پرپولیس خوانده اند ساخته شده است .
ساختمان تخت جمشید در زمان داریوش اول در حدود 518 ق . م ، آغاز شد. نخست صفه یاتختگاه بلندی را آماده کردند و روی آن تالار آپادانا و پله های اصلی و کاخ تچرا را ساختند . پس از داریوش ، پسرش خشایارشا تالار هدیش را بنا نمود و طرح بنای تلار صد ستون را ریخت . اردشیر اول تالار صد ستون را تمام کرد . اردشیر سوم ساختمان را آغاز کرد که ناتمام ماند . این ساختمانها بر روی پایه هایی ساخته شــده که قسمتـی از آنها صخره های عظیم و یکپارچه بوده و یا آنها را در کوه تراشیده اند .

تخت جمشید در مساحتی به وسعت 13 هکتارساخته و ادامه یافت .مصالح
به کار رفته در بنای تخت جمشید عبارت بوده از : سنگ ، خشت و گل ، آجر ، گچ ، چوب ، آهن ، فلزات گرانبها ( طلا - نقره - مس ) عاج ، لا جورد ، عقیق و...... دیوارهای تخت جمشید در برخی جاها به ضخامت 5/5 متر بوده و قطعه سنگهای به کار رفته به وزن بیش از 45 تن میرسیده. تخت جمشید دارای سیستم حرارتی و تهویه بوده ، که فضاهای داخل آن را در زمستان گرم ودر تابستان خنک و معتدل می کرده است . دشت سرسبز مرودشت ، سقفهای بسیار بلند و فضاهای وسیع ، درهای گشاده و پنجرههای متعد د هوای تخت جمشید را در تابستان معتدل وخنک می ساخته و در زمستان دیوارهای خشتی و لایه های گچ که یک عایق حرارتی تشکیل می داده ، پردههای ارغوانی بلند و ضخیم که مانع نفوذ سرما به درون فضاها وتالارها می شده ، پوشش سقف نیز چوبی بوده که این امر در گرم شدن محیط تاثیر به سزایی داشته است .تخت جمشید نیز دارای سیستم آب و فاضلاب بوده ، در تخت جمشید مجاری زیرزمینی آبرسانی و فاضلاب پیچ در پیچی کشف شده که به طول بیش از 2 کیلو متر می رسد .
معماری هخامنشی ، هنری است امتزاجی که از سبک معماریهای بابل و آشور و مصر و شهرهای یونانی آسیای صغیر و قوم اورارتو اقتباس شده و با هنر نمایی و ابتکار روح ایرانی نوع مستقلی را از معماری پدید آورده است . هخامنشیان با ساختن این ابنیة عظیم می خواستند عظمت شاهنشاهی بزرگ خود را به جهانیان نشان دهند.
تخت جمشید در اواخر سال 1312 شمسی براثر خاکبرداری در گوشة شمال غربی صفه تخت جمشید قریب چهل هزار لوحه های گلی به شکل و قطع مهرهای نماز بدست آمد . بر روی این الواح کلماتی به خط عیلامی نوشته شده بود . پس از خواندن معلوم شد که این الواح عیلامی اسناد خرج ساختمان قصرهای تخت جمشید می باشد . از میان الواح بعضی به زبان پارسی و خط عیلامی است . از کشف این الواح شهرت نابجایی را که می گفتند قصرهای تخت جمشید مانند اهرام مصر با ظلم و جور و بیگار گرفتن رعایا ساخته شده باطل گشت ، زیرا این اسناد عیلامی حکایت از آن دارد که به تمام کارگران این قصور عالیه اعم از عمله و بنا و نجار و سنگتراش و معمار و مهندس مزد می دادند و هر کدام از این الواح سند هزینة یک یا چند نفر است . کارگرانی که در بنای تخت جمشید دست اندرکار بودند ، از ملتهای مختلف چون ایرانی و بابلی و مصری و یونانی و عیلامی و آشوری تشکیل می شدند که همة آنان رعیت دولت شاهنشاهی ایران بشمار می رفتند . گذشته از مردان ، زنان و دختران نیز به کار گل مشغول بودند . مزدی که به این کارگران می دادند غالباً جنسی بود نه نقدی ، که آنرا با یک واحــد پـول بابلی به نام « شکــل » سنجیده و برابر آن را به جنس پرداخت می کردند . اجناسی را که بیشتر به کارگران می دادند و مزد آن محسوب می شدعبارت از : گندم و گوشت .

تخت جمشید نه یک شهر بوده و نه یک دژ و نه یک پرستشگاه ، تخت جمشید دو نقش جداگانه اما تا اندازه ای به هم پیوسته ایفا می کرده ، نخست اینکه چون در قلب امپراطوری قرار داشته گنج خانه ی مناسبی برای اندوختن ثروت روز افزون کشور بوده ، دوم اینکه جایگاه مناسب و با شکوهی برای برگذاری مراسم و جشنهایی بوده که در آن زمان برگزار می شده ( جشنهای مهرگان و اعیاد نوروز ) به نقل از مورخان در تخت جمشید بیش از 120000سکه ی طلا و نقره ، ظروف و مجسمه های بسیار ناب ، اثاث گرانقیمت ، نیمکتهای زرین ، لباسها وفرشهای ارغوانی گرانبها و....نگهداری می شده که در نهایت با حمله ی اسکندر مقدونی همه ی این اشیاء یا به غارت رفت یا طعمه ی حریق شد . اسکندر وقتی که وارد تخت جمشید شد و این همه شکوه و ثروت دید دستور داد که هر چیز را که می توانند با خود ببرند و هر چیز را که نمی توانند نابود سازند . به نوشته ی مورخین باستان ثروت تخت جمشید با 10000جفت اسب وقاطر و 5000 جفت شتر حمل و غارت شد . بعد از انتقال ثروت تخت جمشید اسکندردستورداد که تخت جمشید را به آتش بکشند.بگفته مورخین باستان تخت جمشید ۳شبانه روز در آتش می سوخت وچهل شبانه روز از آن دود بر میخواست.
تاریخنگاران در مورد علت این آتش سوزی اتفاق رای ندارند. عده ای آنرا ناشی از یک حادثه غیر عمدی میدانند ولی برخی کینه توزی و انتقام گیری اسکندر را تلافی ویرانی شهر آتن بدست خشایار شاه علت واقعی این آتش سوزی مهیب میدانند.
ازآنچه امروز از تخت جمشید بر جای مانده تنها می توان تصویر بسیار مبهمی از شکوه و عظمت کاخها در ذهن مجسم کرد. با این همه می توان به مدد یک نقشه تاریخی که جزئیات معماری ساختمان کاخها در آن آمده باشد و اندکی بهره از قوه تخیل، به اهمیت و بزرگی این کاخها پی برد. نکته ای که سخت غیر قابل باور می نماید این واقعیت است که این مجموعه عظیم و ارزشمند هزاران سال زیر خاک مدفون بوده تا اینکه در اواخر دهه1310خورشیدی کشف شد.
چیزی که در نگاه اول در تخت جمشید نظر بیننده را به خود جلب می کند، کتیبه ها و سنگ نبشته های گذر خشایارشاه است که به زبان عیلامی و دیگر زبانهای باستانی تحریر شده است. از این گذر به مجموعه کاخهای آپادانا می رسیم، جائی که در آن پادشاهان بار میدادند و مراسم و جشنهای دولتی در آن برگذار می شد.
امروزه مقادیر عمده ای طلا و جواهرات در این کاخها وجود داشته که بدیهی است در جریان تهاجم اسکندر به غارت رفته باشد. تعداد محدودی از این جواهرات در موزه ملی ایران نگهداری می شود. بزرگترین کاخ در مجموعه تخت جمشید کاخ مشهور به "صد ستون" است که احتمالا یکی از بزرگترین آثار معماری دوره هخامنشیان بوده و داریوش اول از آن به عنوان سالن بارعام خود استفاده می کرده است. تخت جمشید در 57 کیلومتری شیراز در جاده اصفهان و شیراز واقع شده است.
یک نکته ی مهم
محققین به این نکته ی مهم رسیده اند که اگر نقشه ی امپراطوری هخامنشی را بنگریم و یک خط از شمال شرقی ترین نقطه ( سغد ) تا جنوب غربی ترین نقطه ( حبشه ) بکشیم و یک خط از شمال غربی ترین نقطه ( یونان ) تا جنوب شرقی ترین نقطه ( هند ) به صورت ضربد ر بکشیم مرکز تقاطع این دو خط محل ساخت تخت جمشید می شود ، که این خود جای تامل و اندیشیدن دارد.
این معرفی تنها ، برگی بود از یک جنگل ..jpg)
آرش کمانگير
((جشن تيرگان ))


((ميان ايران و توران سالها جنگ وستيز بود در نبرد ميان افراسياب و منوچهر شاه ايران سپاه ايران شکست سختی می خورد اين واقعه در روز اول تير اتفاق می افتد و در گذشته اين روز برای ايرانيان عزای ملی بود و جالب است بدانيد هنوزم ديدار از خانواده های عزادار در اين روز ميان زرتشتيان رايج است سپاه ايران در مازندران به تنگنا می افتد سر انجام دو سوی نبرد به سازش در آمدند و برای آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستيز از ميان بر خيزد پذيرفتند از مازندران تيری به جانب خاور پرتاب کنند هر جا تير فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هيچ يک از دو کشور از آن فراتر نروند تا در اين گفتگو بودند فرشته زمين اسفنديارمذ پديدار شد و فرمان داد تير و کمان آوردند. آرش در ميان ايرانيان بزرگترين کماندار بود و به نيروی بی مانندش تير را دورتر از همه پرتاب می کرد . فرشته زمين به آرش گفت تا کمان بردارد و تيری به جانب خاور پرتاب کند.آرش دانست که پهنای کشور ايران به نيروی بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را در اين را بگذارد.او خود را آماده کرد برهنه شد و بدن خود را به شاه و سپاهيان نمود و گفت ببينيد من تن درستم و گژی در وجودم نيست ولی می دانم چون تير را از کمان رها کنم همه نيرويم با تير از بدن بيرون خواهد آمد. آن گاه آرش تير و کمان را برداشت و بر بلندای کوه دماوند بر آمد و به نيروی خداداد تير را رها کردو خود بی جان بر زمين افتاد(درود بر روان پاکش).هرمز خدای بزرگ به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد . تير از بامداد تا نيمروز در آسمان می رفت و از کوه و در و دشت می گذشت تا در کنار رود جيهون بر تنه درخت گردويی که بزرگتر از آن در گيتی نبود ؛نشست .آن جا را مرز ايران و توران جای دادند و هر سال به ياد آن جشن گرفتند .جشن تيرگان در ميان ايرانيان از اين زمان پديدآمد.))

اما روايت دوم که مربوط به فرشته باران يا تيشتر می باشد و نبرد هميشگی ميان نيکی و بدی (تيشتر فرشته باران است که در ده روز اول ماه بصورت جوانی پانزده ساله در می آيد و در ده روز دوم بصورت گاوی نر و در ده روز سوم بصورت اسب.تيشتر به شكل اسب زيباي سفيد زرين گوشي، با ساز و برگ زرين، به درياي کيهاني فرو رفت. در آنجا با ديو خشکسالی (اپوش) كه به شكل اسب سياهي بود و با گوش و دم سياه خود ظاهري ترسناك داشت، رو به رو شد. اين دو به مدت سه شبانه روز بايکديگر به نبرد بر خواستند و تيشتر در اين نبرد شکست می خورد به نزد خدای بزرگ آمده و از او ياری و مدد می جويد و به خواست و قدرت پروردگار اين بار بر اهريمن خشکسالی پيروز می گردد.و آب ها توانستند بي مانع به مزارع و چراگاه ها جاري شوند. باد ابرهاي باران زا را كه از درياي گيهاني برمي خاستند به اين سو و آن سو راند، و باران هاي زندگي بخش بر هفت اقليم زمين فرو ريخت و به مناسبت اين پيروزی ايرانيان اين روز را به جشن می پردازند))
اما در مورد آداب و رسوم اين جشن و دوستانی که می خواهند اين جشن زيبا و نشاط آور را برگزار کنند.تاريخ شروع جشن ۱۳ تير ماه به تقويم زرتشتی و ۱۰ تير به تقويم خورشيدی است يکی از مراسمهايی که در ميان زرتشتيان رايج است رسم فال و کوزه می باشد در شب جشن معمولا خانواده ها ونزديکان دور هم جمع می شوند و هر يک آرزو و نام خود را روی کاغذ می نويسند و همگی آنرا در يک کوزه می ريزند و در آنرا می گذارند و تمام شب را به شب نشينی و خواندن حافظ و شاهنامه می پردازند و روز جشن يکی از دختران جوان خانواده که هنوز ازدواج نکرده بايد در کوزه را بردارد و يکی از کاغذها را بيرون بياورد و به نام هر کسی که بود آرزوهای آن شخص بر آورده خواهد شد و تمام شعرهای خوانده شده به او تعلق می گيرد .در روز جشن هم مانند تمام جشن های ديگر با شادی و سرور همراه است و مراسم آبريزان به ياد فرشته تيشتر(باران) و به خاطر گرمای تابستان و آب پاشيدن روی همديگر و خنک شدن از لذت جالبی بر خوردار است . در گذشته در آغاز جشن بعد از خوردن شيرينی بندی به نام تير و باد که از ۷ ريسمان به ۷ رنگ متفاوت بافته شده بود به دست می بستند و ۹ روز بعد در پايان ايام جشن اين بند را باز کرده و به باد می سپردند تا آرزوها و خواسته هايشان را به عنوان پيام رسان به همراه ببرد .جشن تيرگان بر تمامی ايرانيان فرخنده باد و اميدوارم به تمامی دوستان خوش بگذرد هميشه شاد و اهورايی باشيد.
**************************************************
« تاريخ را می توان در سه کلمه خلاصه کرد : به دنيا آمدند ؛ رنج کشيدند و مردند » ـ « آناتول فرانس »
ابوالفضل بيهقی
(۳۸۵-۴۷۰ ه/۹۹۵-۱۰۷۷ م) ابوالفضل محمد ابن حسين بيهقی در روستای حادث آباد بيهق( سبزوار) به دنيا آمد و پس از تحصيل کمالات بسيار در جوانی به خدمت دبيری به ديوان رسالت سلطان محمود غزنوی پيوست. از آن پس نزديک به سی سال در دوران حکومت سلطان محمود و مسعود و جانشينان ايشان به دبيری اشتغال داشت و در همه حال در مرکز فعاليت های سياسی و ديوانی بود و تحولات و اتفاقات بی شمار آن دوران را از نزديک می ديد.
در بيست سال نخستين، کار را زير دست استادش، بونصر مشکان، رئيس ديوان رسالت گذراند و به گفته خود " عزيز تر از فرزندان وی، نواخت ها ديد و نام و مال وجاه و عز يافت. بونصر مشکان دبير و وزير و مشاوری عالی قدر بود و تا اواخر دوران سلطنت مسعود غزنوی می زيست. بيهقی در سراسر کتاب خود پيوسته از او به نيکی ياد کرده و از صفات برجسته اخلاقی و بزرگ منشی و صلاح انديشی او حکايت ها آورده است. پس از مرگ بونصر مشکان بيهقی هم چنان محترم بود و بر سرکار ماند. اما در اواخر دوران که اوضاع پادشاهی غزنويان رو به پريشانی می رفت مدتی به زندان افتاد. پس از آزادی از کار کناره گرفت، به گوشه ای نشست و به نوشتن تاريخ خود، که يادداشت های آنرا طی سال ها فراهم آورده و يک بار نيز بخشی مهم از آن را از او دزديده بودند، پرداخت.بيهقی چه در احوال بزرگان و پادشاهان و چه در زندگی شخصی خود فرازونشيب های فراوان ديد. عظمت دستگاه محمود را با آن شکوه و جلال افسانه ای و سپس توطئه ها و دسته بندی های درباريان را در زمان سلطان مسعود غزنوی از نزديک شاهد بود. جشن ها و شادخواری ها و جام های زر و غلامان زرين کمر را در خدمت سلطان ديد و پس از آن شکست و فرار مسعود را که " پيوستگان سلطان برای او جامه و چتر سياه می فرستادند زيرا آنان همه اسباب تجمل خود را در جنگ و فرار از دست داده و اينک سخت بينوا بودند." اين پست و بلندی ها در ياد و خاطرات بيهقی اثری عبرت آموز داشت. او کتاب خود را چنان نگاشت که تاريخ تمام نمای زمان خود و آئينه زندگی آدميان باشد.به خواننده عبرت آموزد و بی حاصلی از کسانی را که بيهوده يکديگر را می کشند و عاقبت تنها و دست خالی به زير خاک می روند نشان دهد. تاريخ بيهقی به صورتی که امروز در دسترس ماست کتابی است درباره وقايع ده سال از دوران سلطنت سلطان مسعود غزنوی، اين مدت در برابر تاريخ ايران، که به هزاره ها می رسد، زمانی ناچيز است. اما ابوالفضل بيهقی را با همين اثر پدر تاريخ ايران خوانده اند، زيرا کتاب او برترين نوشته فصيح فارسی است که با رعايت دقيق ترين و هوش مندانه شيوه تاريخ نگاری نگاشته شده است.بيهقی در تاريخ نويسی روشی سنجيده و علمی دارد. هر واقعه را يا چنان که خود ديده و باز از اشخاص مطمئن شنيده باز می گويد. تاريخ در نظر او تنها شرح جنگ و پيروزی شاهان نيست. وی می خواهد داد تاريخ به تمامی بدهد. بنابراين هرواقعه را با همه جزئيات و خصوصيات لازم تصوير می کند. توصيف های او از وضع ها و موقع های گوناگون چنان روشن، دقيق و واقعی است که خواننده خود را در برابر پرده سينما می يابد و تمام عظمت و شکوه يا درد و اندوه صحنه مورد بحث را حس می کند. بيهقی، برای آن که نکته ای را فرو نگذارد، حتی به خلوت و درون حرم سلطان نيز راه می يابد، اما توصيف رويدادها را با متانت و نجابتی در خور پژوهشگری بزرگوار انجام می دهد.

بيهقی نويسنده ای فروتن و کم ادعاست. در همان زمان که او به نوشتن کتاب خود مشغول بود، دو مورخ بزرگ ديگر نيز در حال نوشتن تاريخ دوران غزنويان بودند، زيرا ايشان نيز پايان کار غزنويان را نزديک می ديدند. يکی از اين دو تن گرديزی و ديگری مولف ناشناس تاريخ سيستان است و هر دو کتاب نيز در نوع خود نکات تاريخی بسيار دارد. اما بيهقی که تاريخی چنين ارزنده و کم نظير پرداخته خود از ايشان و ديگر کسان که به کار تاريخ مشغول بودند چنين ياد می کند: " مرا مقرر است که امروز که من اين تاليف می کنم... بزرگانند که اگر به راندن تاريخ اين پادشاه مشغول گردند... ايشان سوارانند و من پياده... و چنان واجب کندی که ايشان بنوشتندی و من بياموزمی و چون سخن گويندی من بشنومی."

هر که مهر ميهنش در دل نباشد کافر است
اين سخن فرموده ی زردتشت پاک و برتر است
هست ایران مادر فرزند ایرانت پدر
کوششی کن گر تورا مهر از پدر وز مادر است
خسروان پیش نیاکان تو زانو می زند
این گواهم نقشه ی شاپورو نقش قیصر است
این همان ملکی است کاندر باستان بینی دراو
داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است
حافظ

خواجه شمس الدين محمد(ف.۷۹۱ يا ۷۹۲ ه/۱۴۱۲ يا ۱۴۱۳م)، بزرگ ترين شاعر غزل سرای ايران در قرن هشتم هجري/ چهاردهم ميلادی در شيراز می زيسته است. وی به همه علوم مذهبی و ادبی زمان خويش و به زبان فارسی و عربی آشنايی کامل داشت و چون قرآن را با روايت های مختلف از برمی خواند، در اشعار خود حافظ تخلص می کرد.نيز صدايی خوش داشت و با موسيقی کاملا آشنا بود. حافظ در جوانی به دربار امرای اينجو راه يافت و نزد شاه شيخ ابواسحاق که حاکم فارس بود به مقامی والا رسيد. ديری نگذشت که امير مبارزالدين محمد، موسس سلسله آل مظفر بر شيخ ابواسحاق دست يافت و او را در ميدان شهر شيراز کشت. سپس خود با خشونت و سخت گيری تمام به حکومت پرداخت.
امير مبارزالدين، که حافظ او را محتسب خوانده است، در امور مذهبی بر مردم بسيار سخت می گرفت. در ميخانه ها را می بست و مردم را از باده نوشی و می گساری و نوازندگی باز می داشت. حافظ اين اعمال را که از خشک انديشی و تعصب مذهبی قشری سرچشمه گرفته بود رياکارانه می دانست و در شعر خود سخت به آن می تاخت. چندی بعد پسران امير مبارزالدين که از سخت گيری های بسيار او به جان آمده بودند بر وی شوريدند و او را کور کردند. شاه شجاع، شاه يحيی و شاه منصور، از آل مظفر، در زمان زندگی حافظ يکی بعد از ديگری به پادشاهی رسيدند. حافظ بيش از همه با شاه شجاع روابط صميمانه داشت. ما اين دوستی نيز چند بعد به کدورت انجاميد. شاه شجاع يک بار از برادر خود محمود شکست خورد و به کرمان گريخت و چون پس از دو سال برادرش محمود را شکست داد و به شيراز بازگشت به مردی دهن بين، بدگمان و بد زبان بدل شده بود.


در اين روزگار امير تيمور بر ايران حمله آورد و در اصفهان قتل عامی عظيم کرد. نوشته اند که هفتاد هزار تن را کشت و از سرهای کشتگان مناره ها ساخت. اين احوال در شعر حافظ به صورت ناپايداری دنيا و ضرورت گرامی داشتن لحظه های خوش زندگی انعکاس يافته است. حافظ در چنين دوران آشفته ای همه عمر در شيراز زيست. سفرهای کوتاه او به اصفهان و يزد او را ناخشنود بازگرداند و از دعوت محمود شاه بهمنی دکنی به هندوستان نيز به علت طوفانی بودن دريا چشم پوشيد و در شيراز درگذشت. حافظيه، آرامگاه او در اين شهر، زيارتگه رندان جهان است.از حافظ ديوان اشعاری برجای است که از ديرباز در خانه هر ايرانی، از شهری و روستايی و دانش مند و بی سواد، در کنار قرآن کريم جای گرفته است. با آن که فهم دقيق شعر حافظ آسان نيست، اما ايرانيان با شعر او راز و نيازها دارند و فال گرفتن از ديوان اش، چه با اعتقاد و چه از روی تفنن، نزد آن ها رسمی ديرينه است. لقب لسان الغيب يا گويای اسرار به همين مناسبت به او داده شده است.
حافظ در شعر اغلب از خود به عنوان رند ياد می کند يعنی کسی که پاک باخته و بی نياز است، و با همه هوشياری و دانايی به رسوم و مقررات اجتماعی بی اعتناست. وی بيش از همه از تظاهر به زهد و رياکاری در اعمال مذهبی بيزار است. با اين همه، پرداختن بيش از حد به لذات ظاهری و غرق شدن در ماديات نيز به نظر او شايسته انسان آگاه نيست. او ناپايداری اوضاع و بی دوامی قدرت و شکوه و جلال شاهان را ديده است. بنابراين اعتقاد دارد که بايد از زيبايی های طبيعت و لحظه های خوش دوستی و محبت برخوردار شد و چند روزه زندگانی را به شادی و خوشی گذراند.
شعر حافظ آميزه ای است از معانی عرفانی و اجتماعی و عاشقانه. گاه در يک غزل تشخيص اين سه معنا از يکديگر آسان نيست. به اين جهت کلام او چند پهلوست و هرکس از آن به اندازه فهم خود درمی يابد. دقايق و لطايف شعر او با آن که قرن ها مورد شرح و تفسير قرار گرفته هنوز به طور کامل شناخته نيست. بارزترين جنبه شعر حافظ عشق سرشار او به آب و خاک و سرزمينش، شيراز، است. اين اشتياق به صورتی گسترده تر شامل ارزش های والای فرهنگ اصيل ايرانی می گردد. اشارات صريح او به اشخاص و حوادث تاريخی ايران قديم محدود است اما نگرش او به هستی و ديد او نسبت به انسان و محبت و مدارا و گذشت نشان می دهد که چگونه از احوال مغشوش زمانه و خشونت ها و رياکاری ها و مردم فريبی های نوخاستگان به قدرت رسيده، رنج می برد.

برای آشنايی با شعر حافظ او را به شاخ نبات قسم می دهيم، فالی می گيريم و چنين می خوانيم:
شگفتــــــه شد گل حمــــــــــــرا و گشت بلبل مسـت
صدای سرخوشی ای صوفـــــــــــيان باده پرســـــت
اساس توبه کــــــــــــه در محکمی چو سنگ نمـــــود
ببين کــــــــــه جام زجاجی چه طرفه اش بشکست
بيار باده کـــه در بارگـــــــــــــــــــــــاه استغنــــــــــــــــاء
چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشيار و چه مست
از اين ربــــاط دو در چــــــون ضــرورت است رحـــــــــل
رواق و طاق معيشت چه ســــــــــربلند و چه پست
مقـــــــــــام عيش ميســــــــر نمی شود بی رنـــــــج
بلی، به حکم بلا بستــــــــــــــــــــه اند عهد الست
به هست و نيست مرنجان ضميــر و خوش می باش
که نيستی است سرانجـــــام هرکمـــال که هست
شــــــــکوه آصفی باد و منطـــــــــــــــــق طيــــــــــــــر
به باد رفت واز او خواجه هيـــــــــــچ طـــــرف نبست
به بال و پــــــــر مرو از ره کـــــــــــــــــــه تيـــــــر پرتابی
هوا گرفت زمــــــــــــانی ولی به خــــــــاک نشست
زبان کلک تو حافظ چه شــــــــــــــــــکر آن گويـــــــــــد
کــــــــه گفته سخنت می برند دســـــــــــت بدست
گنبد جبلیه

در منتهی الیه شرقی کرمان گنبد بزرگ و عجیبی از سنگ و گچ بنا گردیده که دست تطاول روزگار در تخریب آن کوتاه آمده است . این گنبد هشت ضلعی تماما از سنگ است و عرض پی آن نیز در پایه به 3 متر می رسد.در هشت طرف آن هشت در بعرض 2متر قرار گرفته که اخیرا برای مستحکم ساختن بنا و جلوگیری از تخریب آن درگاهها را با سنگ مسدود کرده اند و فقط یکی را باز گذاشته اند . قسمت بالای گنبد از آجر ساخته شده است و معلوم نیست که آیا روی گنبد کاشی بوده یا نه در داخل گنبد ظاهرا گچ بری ها و تزئین کاریهایی وجود داشته که قسمت بالا ریخته و قسمت پائین را تخریب کرده اند . از تاریخ بنا و منظور از ساختمان این گنبد مطلبی ذکر نشده سر پرسی سایکس در کتاب هشت سال در ایران می نویسد : از قبرستان که رد می شوید یک ساختمان هشت ظلعی سنگی خواهید دید که گنبدی به شکل دو هلال برآن قرار گرفته و قطر داخل آن 18 فوت و هر طرفی نیز 18 فوت و نوک آن اجری و منتهی الیه آن دایره می باشد . این محل را جبلیه می نامند و تنها ساختمان سنگی کرمان همین گنبد جبلیه است.
ایرانیان معتقدند که این محل مقبره یکی از زرتشتیان بوده و برخی نیز عقیده دارند که مزار سید محمد تباشیری است .ولی نسبت اخیر را در بعضی نقاط تکذیب می کنند . بدیهی است در زمانی که این قبرستان را ویران کرده اند سنگ این مقبره را برداشته اند و برای نمایی بکار برده اند برخی این گنبد را متعلقبه سلجوقیان می دانند . ولی این ادعا درست نیست . "جبلی " تحریف یافته کلمه " گبری " است و برطبق قواعد اشتقاقهای فارسی " گ " به "ج" بدل شده است قدمت این گنبد را از این کلمه که آن را گنبد "گبر " نیز گفته اند می توان حدس زد که شاید مربوط به پیش از اسلام باشد و از بناهای زرتشتی و گبری است گرچه استیل آن با استیل آتشکده تطابق ندارد .
از سبک معماری آن نیز استنباط می شود بنای مذکور مربوط به اواخر دوره ساسانی می باشد که اوائل اسلام تعمیر و مرمت شده است و یا اینکه در اوائل اسلام با الهام از معماری ساسانی بنا گردیده است .
شيخ اشراق شهاب الدين سهروردی

شهاب الدين يحيی بن حبش بن اميرک حکيم بزرگ ايرانی است که تنها به خاطر وجود او، قرن ششم هجري/ دوازدهم ميلادی را يکی از دوره های مهم تاريخ حکمت و فلسفه دانسته اند. وی در سهرورد از شهرهای غربی ايران نزديک زنجان به دنيا آمد. فقه و حکمت را نزد بزرگان زمان در مراغه آموخت و به زودی سرآمد متفکران زمان خويش گرديد. وی با تيزهوشی و حافظه ای خارق العاده بسياری از نظريات حکمای پيشين را نارسا می يافت و با آن ها مخالفت می کرد و از آن جا که در بيان انديشه های خود از اصطلاحات زرتشتيان سود می جست آماج تکفير متعصبان قرار گرفت.
قرن پنجم و ششم هجری با روی کار آمدن سلجوقيان روزگار تعصب و ظاهربينی بود. زمان شکوفايی فلسفه در قرن پيش به سرآمده و رواج علوم منقول و اخبار و احاديث در نظاميه ها موجب رشد مذهب اشعری و ضديت بيش از پيش با فلسفه و آزاد انديشی شده بود. از بازی های روزگار آن که شيخ اشراق در اصفهان با فخرالدين رازی، که يکی از بزرگ ترين مخالفان فلسفه از آب درآمد، هم درس شد.
سهروردی به مسافرت های طولانی و طی مراحل عرفانی پرداخت و از راه ترکيه به سوريه و دمشق و از آن جا به حلب رفت. در اين شهر ملک ظاهر، پسر صلاح الدين ايوبی، سخت مجذوب حکيم جوان شد و از او خواست در آن شهر ماندگار شود.سهروردی که عشقی شديد نسبت به مناظر زيبای آن ديار يافته بود، پيش او ماند. اما از آن جا که بی پرده سخن می گفت و معتقدات باطنی خود را آشکارا بر زبان می آورد، و هم از آن جهت که دانشی وسيع و زبانی گويا و ذهنی بسيار روشن داشت و همواره در بحث پيروز می شد، دشمنان فراوان از بين علمای قشری تراشيد. ايشان به دستاويز آن که او سخنانی خلاف اصول دين می گويد صلاح الدين ايوبی را واداشتند که به قتلش رساند. مقاومت ملک ظاهر کاری از پيش نبرد. شيخ را در زندان هنگامی که کمتر از سی و هشت سال از سن او می گذشت، خفه کردند.
شيخ اشراق در دوران کوتاه حيات خويش به نگارش چهل و نه کتاب و رساله مهم توفيق يافت، که بيشتر آن ها به زبان عربی است. وی در مهم ترين کتاب خود به نام حکمته الاشراق اصول فلسفه خويش را بيان داشته است. اشراق در عربی هم با کمله مشرق و خاورزمين هم ريشه و هم با نور و نورانی شدن. سهروردی بر پايه اين معنی های دوگانه و مفهوم رمزی و تمثيلی آن، فلسفه خود را بنا نهاد. به نظر وی نورانی شدن و رسيدن به حقيقت تنها از طريق جدا شدن از پليدی ها و تيرگی های جهان مادی و دل بستگی به ظواهر پر زرق و برق، اما خالی از حقيقت زندگانی، حاصل می شود.
منشاء حکمت اشراق را به افلاطون نسبت می دهند که جهان مادی را سايه حقايق و مثل می خواند. شيخ اشراق، چنان که خود بارها اشاره کرده نه تنها از افلاطون و پی روان او متاثر بوده، بلکه به فلسفه عرفانی زرتشتی، که خود آن را طريقه خسروانی می خواند، نيز سخت دل بستگی داشته است. حکمت اشراق هم بر استدلال و هم بر کشف و شهود تکيه دارد و پرورش نيروهای عقلی و صفای نفس، هر دو را، برای درک حقيقت با هم لازم می داند. شيخ اشراق در فلسفه خود نه تنها از افکار حکمای زرتشتی بلکه از نظريات بودا نيز اثر پذيرفته است. استفاده وی از اصطلاحات زرتشتی بيشتر در بيان مابعد الطبيعه است. به گفته او در صبح ازل ظهور و در فوق سلسله وجود نورالانوار قرار دارد. نخستين بهره ور از سرچشمه فيض نورالانوار، بهمن است که همان وهومن، يکی از امشاسپندان مزديسنا، باشد به همين ترتيب، هر نوری از نور پيش از خود به قاعده علت و معلول به وجود می آيد. نوری که از نورالانوار بر موجوات می تابد همان فره يا خره است که ايرانيان باستان، تعلق آن را به شخص، باعث پيروزی و کام روايی و نيرومندی و دانايی می دانستند.
به نظر شيخ اشراق در برابر انوار معنوی، ماده و هيولا قرار دارد که از آن ها به برزخ تعبير می رود. آتش زمينی که نور مينوی دارد طلسم امشاسپند ارديبهشت است و زمين طلسم سفندارمذ. بنابراين موجودات به دو دسته عالم انوار يا جهان مينوی و عالم برزخ ها يا جهان مادی تقسيم می شوند که متاثر از همان انديشه دوگانه پرستی زرتشتی است. نوروظلمت تعبيری است از منش نيک (مينيو) و منش زشت (انگرمينيو).
آثار فارسی شيخ اشراق شامل چند رساله کوچک به نام های آواز پر جبرئيل، رساله العشق، لفت موران، صفير سيمرغ، عقل سرخ و روزی با جماعت صوفيان است.سهروردی همه اين رساله ها را با نثری بسيار ساده و روان و به طريقی تمثيلی در توضيح عقايد فلسفی خود نوشته است. اشاره به داستان هايی چون رستم و اسفنديار و تاويل عرفانی عناصر اساطيری ايران در اين مجموعه آثار فارسی، آشنايی و عشق عميق شيخ را به فرهنگ ايران باستان آشکار می کند.
ــــــــــــــــــــــــــ
بازگشت به تاریخ، شرح حالی از شیخ اشراق
شب بود. سهروردی در زیر نور ماه کامل از کوه بالا می رفت. صدای جوی آب طنین افکن سکوت سهروردی بود و او دنباله راه آب را می گرفت تا مگر به چشمه برسد. عاقبت به چشمه رسید. دست و روی را شست و آبی نوشید. باز هم به اوج آمده بود و از زمینیان فاصله داشت. به یاد سهرورد افتاد. آنجا که به دنیا آمده بود و زادگاهش محسوب می شد. یاد خوابی افتاد که در کودکی دیده بود. بارها و بارها... روی بام های کاهگلی سهرورد از این بام به آن بام پریده بود و در حالیکه بر سمت چپ کتفش بالی همچون بال فرشتگان روییده بود سعی می کرد به پرواز در آید اما نتوانسته بود. با یک بال برایش پرواز ممکن نبود. و به اینجا که می رسید از خواب می پرید. و حالا او به جستجوی بال دیگرش این همه راه پیموده بود. از سهرورد به مراغه، بهره گیری از کلاس درس مجد الدین جِیلی و آشنایی با امام فخر رازی، از مراغه به سوی اصفهان، از اصفهان به دیار بکر و حالا به کجا... نمی دانست. هر چه از طول عمرش گذشته بود از درس و بحث و مدرسه کاسته بود و ذوق و کشف و شهود را به زندگی خویش وارد کرده بود. با خلایق نمی پرید. تصمیم گرفته بود به سمت شهر حلب برود. آنجا که طبیعت بی نظیری داشت و سهروردی می توانست ضمن ادامه دادن تالیفات خویش خود را بیشتر به خلق بنمایاند و نظرات خود را ارائه کند.
سهروردی سر را بر سنگی گذاشت تا استراحت مختصری کند و هنگام طلوع خورشید از خواب بیدار شود...
*****************************
فضانوردی که هرگز به زمین باز نمی گردد
شیخ اشراق به حلب رسید. در آروزی پرواز بود، آنگونه که دیگر هرگز به میان خویش بازنگردد و رو از عالم خاکی برگیرد. اما هرگاه رو به سوی پرواز می گرفت خود را مدیون جهانیان می دید. پس در ثبت مکتوبات خویش تلاش می کرد و نظریات اشراقی اش را بر مردم روزگار عرضه می نمود. سهروردی از فلسفه نور می گفت، زرتشت و کیخسرو را بزرگ می شمرد. بر معتقدات ایران باستان صحه می گذاشت. این گونه بی پروا سخن گفتن از جانب سهرودی باعث شد تا بهانه مناسبی به دست روحانیون کج اندیش و متحجر حلب بیفتد. بدین ترتیب شیخ اشراق را - که مقام و منزلت بسیاری در نزد حاکم حلب داشت- به کفر و ارتداد محکوم کردند و در جلسه ای که او را به نقد کشیدند بر الحادش صحه گذاشتند. سهروردی اما بی پروا از مرگ نظریات خویش را بیان می نمود. دور نمی دید روزی را که با دوبال همچون بالهای فرشتگان به سوی عالم روحانی پرواز کند. یادگار بزرگ خویش – حکمة الاشراق- را هم که برای جهان خاکیان به یادگار گذارده بود. پس دیگر مانعی برای پروازش نمی ماند...
شیخ اشراق از پس شکنجه های سیاهچال زندان حلب بال گشود و پرواز کرد... همچون فضانوردی که دیگر هرگز به زمین باز نگشت.
خيام

ابوالفتح عمرابن ابراهيم خيام يا خيامی نيشابوری مشهور به حکيم عمر خيام(۴۳۰-۵۱۷ ه./۱۰۳۸-۱۱۲۳ م) فيلسوف، رياضی دان، ستاره شناس و شاعر قرن پنجم هجری قمري/ قرن دوازدهم ميلادی است. شهرت او گرچه بيشتر به شاعری است اما در واقع خيام فيلسوف و رياضی دانی بود که به آثار ابوعلی سينا پرداخت و يکی از خطبه های معروف او را در باب يکتايی خداوند به فارسی ترجمه کرد. اولين اشاره ای که به شعر خيام شده، صدسال پس از مرگ اوست.
نوشته اند، که خيام را به تدريس و نوشتن کتاب رغبت چندانی نبود. شايد به دليل آنکه شاگردان هوشمند برگزيده ای پيرامون خود نمی يافت و چه بسا از آن جهت که اوضاع روزگار خود را، که مقارن حکومت سلجوقيان و مخالفت شديد با فلسفه و زمان رونق بازار بحث ها و جدل های فقيهان و ظاهربينان بود، شايسته ابراز انديشه های آزاد و بلند نمی ديد. با اين همه، از او نوشته های بسيار برجای مانده که در قرون وسطی به لاتين ترجمه شد و مورد توجه اروپائيان قرار گرفت. رساله وی در جبر و مقابله و رساله ای ديگر، که در آن به طرح و پاسخگويی به مشکلات هندسه اقليدس پرداخته، از جمله مشهورترين آثار رياضی اوست.

خيام منجم بود و تقويم امروز ايرانی، حاصل محاسباتی است که او و عده ای از دانشمندانی ديگر، در زمان جلال الدين ملک شاه سلجوقی انجام دادند و به نام وی تقويم جلالی خوانده می شود. خيام در باب چگونگی محاسبات نجومی خود رساله ای نيز نوشته است. وی علاوه بر رياضی و نجوم، متبحر در فلسفه، تاريخ جهان، زبان شناسی و فقه نيز بود. علوم و فلسفه يونان را تدريس می کرد و دانشجويان را به ورزش جسمانی و پرورش نفس تشويق می کرد. از همين رو، بسياری از صوفيان و عارفان زمان او را به خود نزديک می يافته اند. در مقابل اکثر فقها و علمای دين با او مخالف بودند و گاه نيز حکم به تکفير او دادند، هرچند که تکفير کنندگان هنوز شعر او را نديده بودند. خيام معتقدات دينی را با بينش خاص خود که مبتنی بر دقايق فلسفی بود بررسی می کرد، شک درباره وجود خدا و جهان ديگر و بقای روح و قيامت، در ذهن خيام او را از يقين مذهبی باز می داشت.
خيام سفرهای طولانی به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان کرد و همه جا با روشنی تمام درباب حيرت و سرگشتگی فلسفی خويش سخن می گفت و معتقدات دينی را مورد ترديد قرار می داد. رساله ای در کيفيت معراج، رساله ديگر درباره علوم طبيعی و کتاب های بسيار به زبان های فارسی و عربی حاصل زندگی نسبتا طولانی اوست.
از آثار معروف فارسی منسوب به عمر خيام، رساله نوروز نامه است که با نثری ساده و شيوا، پيدايی نوروز و آداب برگزاری آن را در دربار ساسانيان بازگو نموده. او در اين رساله با شيفتگی تمام درباره آيين جهانداری شاهنشاهان کهن ايرانی و پيشه ها و دانش هايی که مورد توجه آنان بوده سخن رانده و تنی چند از شاهان داستانی و تاريخی ايران را شناسانده است.
شعر خيام، در قالب رباعی، شعری کوتاه، ساده و بدون هنرنمايی های فضل فروشانه و در عين حال حاوی معانی عميق فلسفی و حاصل انديشه آگاهانه متفکری بزرگ در مقابل اسرارعظيم آفرينش است. تعداد واقعی رباعيات خيام را حدود هفتاد دانسته اند، حال آن که بيش از چند هزار رباعی به او نسبت داده می شود. حدس زده اند که بسياری از عارفان و ديگر شاعران که جرات اعتراض به سخت گيری های مذهبی نداشته اند، با نسبت دادن اشعار خود به خيام راه گريزی جسته اند. در دنيای ادب و هنر بيرون از مرزهای ايران، خاصه در جهان انگليسی زبان، خيام معروف ترين شاعر ايرانی است که شهرتش از محافل علمی و ادبی بسيار فراتر رفته است. اين شهرت مرهون ترجمه رباعيات او به وسيله ادوارد فيتز جرالد شاعر انگليسی است. اوست، که در قرن نوزدهم ميلادی، افکار بزرگ فيلسوف و شاعر ايرانی را به جهانيان شناساند و موجب توجه همگان به اين اعجوبه علم و هنر گرديد. از خيام است:
آن را نه بدايت و نه نهايت پيداســـت
کس می نزند دمی در اين معنی راست
کاين آمدن از کجا و رفتن به کجاست
جامی است که عقل آفرين می زندش
صد بوسه زمهر بر جبين می زندش
اين کــــوزه گــــر دهر چنين جام لطيف
می سازد و باز بر زمين می زندش

منصور حلاج

حسين ابن منصور حلاج مشهورترين و بی پرواترین چهره تصوف و عرفان ايرانی و جامعه اسلامی است. منصور حلاج در سال ۲۴۴ هجری قمری در نزديک بيضای فارس ديده به جهان گشود. دود مان وی به زرتشتیان می رسد. وی از سال ۲۶۰تا ۲۸۴ ه ق با عرفان بزرگی چون سهل تستری، عثمان مکی، وجنيدی بغدادی محشور بود. پدر وی پنبه فروشی می کرد، بدان علت او را حلاج گفته اند.
از همان کودکی پيوسته همراه پدر به خوزستان و عراق رفت و آمد می کرد. در اين سفرهای هميشگی، حسين منصور، با زبان عربی و معارف اسلامی آشنايی کامل يافت. در جوانی به بزرگان صوفيه پيوست و هنوز جوان بود که خود پير و مرشد صوفيان گرديد.
در اين زمان در حدود بيست هزار تن از بردگان زنگی که در نزديکی بصره مشغول به کار بودند بر ضد خلافت عباسی قيام کرده بودند. حسين منصور بديشان پيوست. در محله ايشان خانه گرفت و با زنی از آنان ازدواج کرد. و با اين رفتار، پير و مرشد خود عمرو مکی را سخت خشمگين کرد. اين قيام عاقبت در سال ۲۷۰ه/۸۸۳ م درهم کوبيده شد. پس از آن حلاج مدتی در زندان بود و آن گاه راه سفری دراز را در پيش گرفت، سرتاسر ايران را درنورديد و تا دورترين نقاط غرب جهان اسلام يعنی سرزمين های شمال آفريقا گشت و گذار کرد. سفر وی که با توقف های طولانی همراه بود بيش از پانزده سال طول کشيد. وی در اين مدت سالهايی را نيز در سرزمين های شرقی يعنی ترکستان، ماورإلنهر و هند به سر آورد.
در اين سال ها مردم بسيار به او روی آورده بودند و آوازه زهد و تقوی و دانش و معرفت او همه جا رسيده بود. حسين بن منصور در ميان مردم می گشت و به درد آن ها می رسيد و برای از بين بردن عواملی که موجب رنج و سختی زندگی مردمان می شد می انديشيد و از همين رو در دل مريدان و مردم عادی جايی بزرگ به دست آورد. حلاج چون خود از مال و مقام و شهرت بی نياز بود. ناچار با مردم رفتاری داشت که ثروتمندان و دين داران دنيا دوست را نسبت به خود هراسان می کرد.
در سال ۲۹۵ه/۹۰۷ م خليفه عباسی بمرد و افراد با نفوذ دستگاه خلافت بغداد کودکی خود را به جای او نشاندند. مخالفان آنان نيز شوريدند و مردی دانا و شاعر از خاندان بنی عباس به نام المعتز را خليفه کردند. صرافان و ثروتمندان بغداد، به همدستی کارگزاران خزانه خليفه که منافعشان تهديد شده بود، بزودی المعتز را برانداختند و به دستگيری و کشتار کسانی که او را روی کار آورده بودند پرداختند. حلاج در اين ماجرا متهم اصلی و مورد کينه و نفرت قدرت مندان بود. چند سال بعد وی را به تهمت شرکت در جنبش قرمطيان دستگير کردند. حلاج هشت سال در زندان ماند تا آن که وزير خليفه به احتکار غله پرداخت و موجب شورشی بزرگ شد. شورشيان زندان را تصرف کردند اما حلاج از آن نگريخت. وزير از بيم نفوذ بسيار حلاج او را به محاکمه کشيد و با فتوای جمعی از روحانيان او را کشت.
قرمطيان با جنبش فروخفته زنگيان را در ارتباط بودند. حلاج در خانه خويش کعبه ای ساخته بود و مريدان را به جای سفر مجاز برای زيارت خانه خدا و حج کعبه به خانه خود می خواند. اين را از دلائلی شمرده اند که ارتباط او را با قرمطيان آشکار می کرد زيرا هشت سال پس از مرگ حلاج که قرمطيان به خانه کعبه دست يافتند آن را ويران کردند. گفته اند که دستور اين کار را حلاج داده بود.
به اين ترتيب، حلاج در مخالفت با نادرستی های دستگاه خلافت عباسی تا پای جان کوشيد. اما شهرت او تا به امروز، به واسطه سخنان بی باکانه ای است که به روش صوفيان و عارفان بر زبان رانده و اناالحق زده. همين سخنان دليل اتهام و تکفير و مرگ او شمرده شده است. وی مردی زاهد پيشه بود که از همه آرزوهای جسمانی و خواست های شهوانی و نفسانی دوری می جست. نوشته اند که پيوسته می گفت : " ای مسلمانان! داد مرا از خدا بستانيد... که نه مرا با نفس خويش رها می کند و نه آن را از من می گيرد"
حلاج در مسجد جامع بغداد فرياد کشيد که. مرا بکشيد تا من ارام شوم وشما درازای ان به پاداش برسيد. حلاج پس از اين اتهام، دو باره به اهواز رفت وسه سال در انجا پنهان گرديد. سر انجام بدستور المقتدر خليفه عباسی او را يافتند و به بغداد اوردند ودر سال ۳۰۱ هجری زندانيش کردند واو ۸ سال را در زندان بغداد گذراند. بالا خره در جلسه محاکمه با حضور ابوعمار حمادی قاضی بغداد سيده شعب مادر خليفه اين هردو فرمان قتل حلاج را از خليفه گرفته بودند.... روز سه شنبه ۲۴ ذی القعده ۳۰۹ ه ق حلاج را به وحشيانه ترين وجه تازيانه زدند، سنگسار و مثله کردند، سرش را بريدند و سوختاندند و خاکسترش را به دجله انداختند، بدين ترتيب يکی از برجسته ترين چهره تاريخ بشر که، خود محور انسان، را تقديش ميکرد، در اوج قساوت وبی رحمی به دهشتناک ترين شکل به شهادت رسيد
اما او در زهد جانب اعتدال را نگاه می داشت و با تحقير اميال جسمانی از جامعه و مردم دوری نمی جست. او صوفی کامل بود. با مردمان را به رافت و مدارا می زيست و اعمال مذهبی را با دقت به جای می آورد. در عين حال به صورت ظاهرا عبادات قانع نبود. از عشق به خدا دم می زد و به حقايق الهی، بيرون از جهان مادی و ارزش های دنيايی، معتقد بود.
ندای اناالحق ( من حق هستم) که حلاج پيوسته بر زبان می آورد، در بينش عارفانه معانی عميق دارد. يکی آن که من درست می انديشم و راه من صحيح و عين حقيقت است. ديگر آن که من خدايم. هر دو اين معنی ها در بينش حلاج دارای اهميت است. او معتقد بود که با ترک دنيا و راندن هرگونه ميل نفسانی از خود، از صورت آدمی حريص و آزمند بيرون آمده و در جمع آدميان و منافع عمومی ايشان حل شده است. آنچه او می خواهد برای خود نيست بلکه چيزی است که فايده اش به عموم می رسد. بنابراين با گفتن اناالحق منظور او حقانيت جمع بود در مقابل گروه کوچکی از مردم که با انحصار قدرت و ثروت می خواستند شادی ها و راحت های دنيايی را به خود اختصاص دهند و ديگران را با فشار و زور به تسليم و بهره دهی وادار کنند. از سوی ديگر او خود را خدا می خواند و طواف بر گرد کعبه را طواف به دور خود می دانست. زيرا با يک تعبير عارفانه معتقد بود که انسان در وجود خود از روح الهی بهره دارد.هنگامی که روح او از بستگی های حقير اين جهانی گسست، ديگر وجود او همه حق است، و در اين صورت انسان به مقام خدايی رسيده است. بنابراين، هنگامی که او از قدر خود سخن می گويد به اين مقام والای انسانی اشاره دارد.
به نظر حلاج مردم وارسته و آن ها که از هر کوته نظری و آزمندی برای به دست آوردن مال و جاه رها شده اند، مراحل نزديکی به خداوند را می پيمايند. بنابراين انديشه، حلاج و شماری ديگر از عارفان به تحقير زورمندان مال اندرز پرداخته و به آنان، که با تکيه بر مقام دنيوی، خود را جانشين خدا پنداشته اند و ادعای ارتباط با او را دارند، گوشزد کرده اند که نه تنها از خدا بدورند بلکه مردم ضعيف و فقير به حق نزديک ترند.
از حسين منصور حلاج به عنوان مردی بزرگ و عارفی والا مقام ياد می کنند که اسرار را آشکار می کرد و به صراحت سخنانی بر زبان می راند که عامه مردم قدرت فهم آن را نداشتند و قدرتمندان زورگو نيز از آن سخت می هراسيدند. پس از او نيز عارفان ديگر از اين سخنان بسيار بر زبان رانده اند.اما حلاج بی پرواترين آنان بوده است.
درباره اوست که حافظ می گويد:
|
گفت آن يار کزو گشت سرداربلند
|
جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد |

وقتی حلاج را سنگسار می کردند هر کسی سنگ بسوی او پرتاب ميکرد. ابوبکر شبلی که از دوستان نزديک او بود. از سر موافقت گلی بسوی او انداخت. حلاج اهی کشيد. پرسيد. از اين همه سنگ نناليدی، چرا از گلی ناليدي؟ گفت. انها که نميدانند مغذور اند. از او که همه چيز را می دانند باز می اندازد.متاسفم. وقتی دست حلاج را جدا کردند، خنده نمود. پرسيدند. چرا خنده؟ گفت دست از ادم بسته، جدا کردن اسان است. مرد ان است که دست صفات..... که کلاه همت از تارک عرش درمی کشد... قطع کند. پاهايش را ببريدند. تبسمی کرد وگفت. با اين پای در خاک سفر می کردم. اما قدمی ديگر دارم که هم اکنون در يک دم سفر هر دو عالم را مينمايد، اگر توانمند هستيد ان قدم را ببريد. حلاج هر دو دست بريده خون الود خود را به روی وساعد خويش ماليد و روی خود را سرخ نمود. پرسيدندو چرا چينين کردي؟ گفت خون من بسيار رفت، می دانم که رويم زرد شده است شما می پنداريد که زردی روی من از ترس است. روی خود را خون الود کردم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گل گونه مردان، خون شان است. ازاو پرسيد. روی را سرخ کردی، مگر ساعد را چرا الودي؟ گفت. وضو ساختم، گفتند. چه نوع وضو؟ گفت در عشق، دو رکعت است که وضوی ان تنها با خون درست می شود. چشم هايش را بر کندند و زبانش را بريدند و سنگ به او زدند . نماز شام بود که سرش را بريدند.. اما در هنگامی که رمق داشت و( اواز اناالحق ) می کشيد. پير زن ژنده پوشی از راه رسيد. چون منصور حلاج را بر ان حال ديد و گفت. بزنيد اين حلاجک رعنارا، او را با سخن اسرار چه کار؟ درويشی از حلاج پرسيد که عشق چيست؟ گفت. امروز، فردا و پس فردا بينی. ان روزش بکشتند، ديگر روز سوختند و سوم روزش بر اب دادند. حلاج در ۵۰ سالگی خويش گفت. هنوز هيچ مذهب نگرفته ام، اما هر مذهب اختيارکردم ، تا امروز که ۵۰ ساله ام، نماز خوانده ام ودر هر نماز غسلی نيز کرده ام. در هنگام قتل حلاج صد هزار نفر گرد امده بودند و او بسوی همه چشم می گردانيد ومی گفت. حق، حق، حق واناالحق.
((به نام يزدان پاک))
اين شعر توسط برادر خوبم آقا بابک برای من ارسال شده شعری بسيار با معنی اميدوارم با چند دقيقه ای فکر کردن پی به گذشته و حال و آينده خود ببريم فکر کنيم که چه بوديم چه شديم و چه خواهيم شد....خدا ميداند
گویـــــند مرا چو زاد مـــــــــادر *** اندوه زمانـــه در دل اندوخت
بیچاره برای خــــــــرج مـــامــا *** ناچار اثاث خــــــانه بفروخت
از چادر کهنه ســــر خـــــویش *** بهر تن من لــباس نو دوخت
با این همه چاه نفت، آن شب *** تا صبح، چراغ ما نمیسوخت
بر چهره پدر ز شرم مـــــــــادر *** از آتش فقر مشـعل افروخت
بدبخت به جای کسب دانــش *** بر من هنر گــــدایی آموخت
امروز ميخوام يكي از شهرهاي باستاني كشور عزيزمان ايران را به شما معرفي كنم هر چند كه فكر نميكنم كسي در مورد شهر سوخته سيستان چيزي نشنيده باشد .به هر حال اين مطالب را نوشتم تا بعضيها بدانند كه ما كجا بوديم و به كجا رسيديم و اينكه از چه تمدن غني برخوردار بوديم . حال سوال اينجاست كه ما اگر در چندين هزار سال پيش از چنين تمدنهائي برخوردار بوديم (كه البته شكي در آن نيست ) پس حالا بايد كشورهاي صنعتي بزرگ مثل...به گرد ما هم نميرسيدند . واقعا در طول چندين قرن چه بر سر ما آمده
شهر سوخته
(گنجينه سر به مهر)
چشمهایت را می بندی و تمام چیزهایی که در مورد این شهر شنیده ای را توی ذهنت مجسم میکنی. کاری که همیشه در همچین شرایطی یک ساعت از وقت من را به خودش اختصاص میدهد. 40 هزار قبرـ اولین جراحی مغز در دنیا با مواد پلشت بر- اولین معرق کاری در دنیا-پارچه هایی با بافتهای بسیار پیشرفته. همه و همه با بیش از 5000 سال قدمت.
این شهر در56 کیلومتری زابل قرار دارد.وقتی ماشین به جاده خاکی سمت چپ جاده میپیچه،چشمهایت شهر سوخته را جستجو میکنند.شهری با وسعت 150 هکتار با دیوار هایی کوتاه.اولین چیزی که توجهت را جلب میکنه تابلوی سازمان میراث فرهنگی است.
گشته است. اما اینها هیچکدام دلیل از بین رفتن شهر نبوده است .شهری بدون جنگ که حتی یک بارو در آن وجود ندارد.با مردمانی آرام که در میان 40000 جسد موجودتا کنون فقط یکی از آنها به قتل رسیده است و سر بریده ان در زیر پایش قرار دارد.

شهری به دور از مناطق زلزله خیز. شهری که هیچوقت مورد تهاجم قرار نگرفته است. پس چه چیز باعث تخلیه آن شده است؟ این شهر فقط و فقط به یک دلیل از بین رفته است. تغییر مسیر رودخانه هیرمند . هیرمند در 8000 سال گذشته 11 بار تغییر مسیر داده که زابل روی آخرین دلتای آن بنا شده است.
این شهر به ظاهر انبار غله حکومتی بوده است .در اکثر قبر ها ظروفی پر از گندم یافت میشود.و همچنین رشته هایی از طلا به قطر دو میلیمتر که هنوز معلوم نیست با چه وسیله ای تراش خورده اند.و با چه وسیله ای سوراخ شده اند که موی دم اسب به زحمت از آن عبور میکند.
از نکات جالب شهر موقعیت اجتماعی زنان بوده که تمام مهر های انبار داری وترخیص گندم از قبر های زنان خارج شده است.
و چیزی که آه از نهاد ما بلند می کند نظم شهر است. مثلاً بخش صنعتی آن
از بخش مسکونی جدا است .چیزی که مردمان تهران در عصر اتم سالیان سال است که حسرت آن را میخورند.

((به نام يزدان پاک))
اولين مطلب در سال ۱۳۸۵را به ياری يزدان مينويسم
نخستين گام برای از ميان برداشتن يک ملت ؛ پاک کردن حافظه آن است . بايد کتابهايش را ؛ فرهنگش را ؛ تاريخش را از ميان برد . بعد بايد کسی را واداشت که کتاب تازه ای بنويسد . فرهنگ تازه ای را جعل کند و بسازد ؛ تاريخ تازه ای را اختراع کند . کوتاه زمانی بعد ملت انچه بوده را فراموش می کند ؛ دنيای اطراف نيز همه چيز را حتی با سرعت بيشتری فراموش می کند
کوروش بزرگ
یکی از مفاخر ایران وجهان، ابر مردیست که در باره ی او سخنان فراوانی گفته شده،
این ابر مرد بزرگ کوروش مادی(هخامنشی) است . کوروش در سال 598 ق.م متولد
شده ودر سال 559 ق.م پس از فوت پدرش شاه شد. این ابر مرد در قرنها پیش از میلاد
توانست حکومتی را بر مبنای آزادی و آزادی عقیده وعدالت را پایه گذاری کند که وسعت
آن از کوههای هندوکش و رود سیحون در یک طرف ودریای سیاه ودریای روم از طرف
دیگر امتداد داشته و تا مصر رسیده بود.
کوروش فرزند کمبوجیه ی دوم پادشاه پارس بود. مادر او ماندانا دختر آژیدهاگ پادشاه
ماد بود. این ابر مرد آنقدر والا مقام بوده که در قرآن از او ذکر شده(( ذوالقرنین ))
(16 آیه درباره ی اونازل شده:آیات 82 تا 97 سوره ی کهف ) و در تورات نیز( جایی
او را مسیح وجایی شبان خداوند و در جایی دیگر عقاب شرق وهم مشورت خداوند )
از او با احترام خاصی یاد شده است .
در کتب مقدس یهودیان مانند (عزراء- نحمیاء- اشعیاه وارمیاه ) از کوروش به عنوان
یک آزاده ومنجی یاد شده است واین احترامی که یهودیان به کوروش دارند به خاطر آن
است که هنگامی که کوروش بابل را فتح کرد دستور داد تا تمامی یهودیان (تقریباَ000/40)
که در زمان بخت النصر(نبوکدنصر) پادشاه مقتدر بابل که در هنگام فتح اورشلیم آنها را به
اسارت گرفته بود، آزاد کنند و کلیه ی اموالی را که بخت النصر از هیکل سلیمان به غنیمت
گرفته بود مسترد کنند وکوروش کمکهای بسیاری از نظر مالی و امکانات به یهودیان نمود
تا به اورشلیم برگردند واونیز دستور بازسازی هیکل سلیمان را داد. کورش نخستین کسی
بود که منشور حقوق وآزادی بشر را صادر کرد.
در میان شاهان کمتر پادشاهی است که مانند ((کوروش)) به چنین نیکنامی جهانی رسیده
باشد. کوروش در سال 530 ق.م هنگامی که 68 سال داشت به جنگ با قبایل ماساگها
رفت و در آنجا مجروح و کشته شد. آرامگاه ابدی کوروش کبیر در پاسارگاد قرار دارد.
سالانه بیش از یک میلیون نفر از این تندیس دیدن میکنند.
(( خدا رحمت کند استاد مرحوم پور داوود که همیشه می گفت:هر مسلمان همانطور که
مکلف است که در صورت استطاعت در مدت عمر خود یک بار به حج برود. هر ایرانی
نیز موظف است که یک بار به زیارت پاسارگاد که پایگاه قومیت ایرانی است برود.))
اینک که به یاری مزدا تاج سلطنت ایران و بابل و کشورهای جهان اربعه را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من دین و آئین و رسوم ملتهائی که من پادشاه آنها هستم یا ملتهای دیگر را مورد تحقیر قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.
من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند یا ننماید و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه ایران هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت وبه او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.
من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور یا به نحو دیگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضایت صاحب مال تصرف نماید و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و هر شغل را که میل دارد پیش بگیرد و مال خود را به هر نحو که مایل است به مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه به حقوق دیگران نزند.
من اعلام می کنم که هر کس مسئول اعمال خود می باشد و هیچ کس را نباید به مناسبت تقصیری که یکی از خویشاوندانش کرده مجازات کرد و مجازات برادر گناهکار و بر عکس به کای ممنوع است و اگر یک فرد از خانواده یا طایفه ای مرتکب تقصیر می شود فقط مقصر باید مجازات گردد نه دیگران.
من تا روزی که به یاری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که کسی مردان و زنان را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و حکام و زیر دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموریت خود مانع از فروش و خرید مردان و زنان بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی باید به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهداتی که نسبت به ملتهای ایران و بابل و ملتهای ممالک اربعه بر عهده گرفته ام موفق گرداند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به نام يزدان پاک
سلام بر همه دوستان و عزيزان و همراهان خوب خودم . اميدوارم که اين روزهای آخر سال رو در کنار خانواده به خوبی و خوشی بگذرونيد و منتظر تحويل و آغاز سال جديد باشيد سالی که از ته قلبم براتون آرزوی موفقييت و بهروزی دارم و از خداوند منان خواستارم که سال جديد رو از سال قبل بهتر و مفيدتر براتون رقم بزنه و سلامت و با صلابت به زندگی ادامه بديد . از همه شما التماس دعا دارم . خوبه که در آغاز سال جديد برای همه دعا کنيم . برای مريضان شفای سلامتی برای کسانی که به نوعی اسيرن و زندانی ارزوی خلاصی برای کسانی که در غربت هستند ارزوی بازگشت به وطن و برای سربلندی کشور عزيز خودمون ايران و ......
چو ايران نباشد تن من مباد ، بدين بوم و بر زنده يکتن مباد
دريغ است ايران که ويران شود ، کنام پلنگان و شيران شود
سال خوبی پيش رو داشته باشيد
دوستدار شما خوبان فرهاد
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت
باشدت اندر شهرياری بر قرار و بر دوام
سال خرم فال نيکو مال وافر حال خوش
اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت رام
نوروز باستانی

در آيين هاي نوروزي كه چند روزي پيش از سال نو آغاز مي شود مردم همراه طبيعت ، از مرحله اي به مرحله اي ديگر گذاري رمز گونه مي كنند، به قول مير چا الياده شايد بتوان شروع هر فصل نويني از زندگي را يك مرحله گذار ناميد. در بسياري از رسم ها و آداب مربوط به زناشويي، آبستني، بلوغ، مرگ و نوشدگي سال ميان اقوام مختلف جهان به خوبي مشاهده ميشود. «آرنولد وان ژنپ» مر دم شناس فرانسوي نيز شماري از رفتارهاي فرهنگي و آييني مردم را را با انتقال برخي از پديده هاي طبيعي از وضع و حالتي به حالتي ديگر داراي پيوند مي داند .
در آغاز اين گذار مردم با خانه تكاني و پلشت زدايي در روزهاي پاياني سال كهنه، از آنچه رنگ فرسودگي و سياهي دارد، جدا مي شوند و دوري مي گزينند. آداب پيشواز نوروز رفتن: مانند غبار روبي وپاكسازي خانه و محيط زيست(خانه تكاني) ، شكستن و دور افكندن كوزه هاي سفالين كهنه آبخوري ، نو كردن اسباب و اشياي كهنه و فرسوده و نا كار آمد، سفيد و نقاشي كردن ديوارهاي خانه، تطهير و پاكيزه كردن سر و تن و جامه و كنار گذاشتن جامه هاي كهنه و ژنده و پوشيدن جامه هاي نو و پاكيزه ، گند زدايي خانه با سوزاندن و دود كردن اسفند و كندر و افشاندن بوي خوش ، آتش زدن و سوزاندن خار و خاشاك و شاخه هاي خشك درختان در شب آخر سال يا شب چهار شنبه سوري ، تعطيل و متوقف كردن كار و فعاليت هاي اجتماعي و اقتصادي معمول روزانه در آخرين روزهاي روزهاي عمر سال كهنه ، همه نشانه و مظهر خيزش جمعي مردم در پلشت زدايي و نابودي ارواح زيانكاري است كه در سياهي و كهنگي و مرگ آشيانه گزيده اند.
اينها همه نشانه مرحله جدا شدن انسان از تباهي و سيهكاري و زندگي گذشته در سال كهنه و دورساختن ارواح خبيث و زيانكار از فضاي زيست در سال نو است.
گستردن«خوان نوروزي» در نوروز و در آغاز دوره«جدا گزيني » ، نماد و مظهر دوره اي از مناسك گذار مي تواند باشد. خوان نوروزي تمام اعضاي خانواده را از دور و نزديك به خانه فرا مي خواند و بر سر خوان مي نشاند و به عقيده ايرانيان زردشتي ، امشاسپندان ( هفت فرشته مقرب اهورا مزدا ) نيز كه در فروردگان از جهان مينوي به زمين فرود مي آيند ، بر سر خوان نوروزي و در كنار ديگران حضور خواهند يافت و از اين رو، خوان نوروزي نقش و كاركردي بس مهم در گرد آوردن افراد خانواده و روان درگذشتگان آنها به دور هم و زدودن گرد دوري و نفاق و كدورت ميان اعضاي خانواده و ايجاد صلح و دوستي و همبستگي ميان آنها دارد.
ظاهرا رسم گستردن سفره در نوروز و چيدن هفت نوع خوراكي بر روي آن بازمانده رسمي كهن است و شماره هفت نيز تمثيلي است از هفت ايزد دين مزديسنا. زرتشتيان ايران خوان نوروزي را با سه سيني ، هر يك حاوي هفت گونه شيريني ، و ميوه تازه و خشك به نشانه هفت فرشته امشاسپند مي آرايند و باور دارند كه اين فرشتگان در فروردگان از جهان مينوي به جهان خاكي فرود مي آيند ؛ روي سفره نوروزي افزون بر هفت خوراكي ؛ آينه ، لاله ، شمع، قر آن ( در خوان مسلمانان) و اوستا ( در خوان زردشتيان) ، جامي پر از آب –كه در آن چند برگ سبز شمشاد و نارنج انداخته اند– يك جام با ماهي هاي قرمز ، نرگس و سنبل ، چند تخم مرغ پخته رنگ شده و نقاشي شده ، نان سنگك يا نان تافتون ، يك بشقاب سبزي پلو با كوكو و ماهي ، سكه نقره كه معمولا سكه صاحب الزمان است، اسفند رنگ شده ، شير و ماست و پنير و سبزي خوردن و شيريني ميگذارند. هر يك از اين چيزها و خوراكي ها در فرهنگ ايراني معنا و مفهومي نمادي دارد.
امروزه هفت نوع خوراكي كه روي سفره هفت سين مي چينند بنا به خصوصيات اجتماعي ، فرهنگي و اقليمي در نواحي مختلف ايران فرق مي كند. در بيشتر مناطق ايران در تحويل سال « سفره هفت سين» مي گسترند و هفت نوع خوراكي كه نخستين حرف نام هر يك « سين» است ، مانند سيب ، سنجد ، سركه ،سماق ، سنبل و سير يا سياه دانه روي آن مي چينند. در برخي از روستاهاي فارس و خراسان سفره « هفت ميم » و سفره « هفت شين» ، از هفت گياه و ميوه مي گسترند. درگذشته ايرانيان سفره هفت شين مي گسترانيده اند .
شهد و شير و شراب و شكر ناب
شمع و شمشاد و شايع اندر خوان
در روايتهاي مربوط به نوروز نيز نوشته اند كه خوردن عسل در نوروز براي تندرستي سود مند است و همچنين گفته اند كه شكر و شراب هم در زمان جمشيد در نوروز پيدا شده است ».

در گذشته رسم بر این بود که در روز نوروز مردمان به یکدیگر آب می پاشیدند و شادمانی می کردند . ابوریحان بیرونی در این مورد می گوید : سلیمان باد را امر کرد که او را با وسیله آسمان پیمایش ، پرواز دهد در این هنگام پرستویی پیش آمده و بدو گفت : در این آسمان از برای من کاشانه ای است چند تخم در آن که امید من است . از آنسوتر رو که کاشانه مرا در هم مشکنی سلیمان خواهش او را پذیرفته و مسیر خود را کج کرد و از سوی دیگر رفت چون این کرد پرستو برای قدردانی ، از جایی مقداری آب آورد و بر روی سلیمان پاشید و یک ران ملخ نیز بدو داد . این ماجرا به روز نوروز اتفاق افتاد و همین شد سرآغازی برای به وجود آمدن این رسم که به هنگام نوروز مردمان به روی یکدیگر آب پاشیده و هدیه ها رد و بدل کنند
نوروز بايد جشني مربوط به قبل از آمدن آريايي ها باشد. با كشفيات جديد اين نكته بيشتر روشن شده كه در ايران و در اين سرزمين اقوامي زندگي مي كردند كه داراي فرهنگي خيلي قديمي و ريشه دار بودند. اين طور نيست كه ما نوروز را از بين النهرين قرض كرده باشيم، ولي آنچه سند و مدرك داريم از بين النهرين است. آنها پيش از ما وارد دوره تاريخي شده بودند و تاريخ داشتند. به هر حال دست كم از دو سه هزار سال قبل ايرانيان نوروز را جشن مي گرفته اند. احتمالا جشن نوروز با آيين هاي »ازدواج مقدس« بايد ارتباط داشته باشد. تصور مي شده كه الهه بزرگ يعني الهه مادر، شاه را براي شاهي انتخاب مي كرده و با او ازدواج مي كرده است. در واقع كاهنه اي به نيابت از الهه با شاه ازدواج ميكرد.
عمو نوروز و حاجي فيروز
عمو نوروز و حاجي فيروز اصلا فرعي نيستند، خيلي هم اصلي اند. داستان عمو نوروز، داستاني عاشقانه است. عمو نوروز منتظر زني است. آنها مي خواهند با هم ازدواج كنند. اين داستان مي تواند به آن ازدواج مقدس الهه و شاه مربوط باشد. در واقع آن زن بي نام(سال) عاشق عمو نوروز است و آن الهه هم عاشق شاه است.الهه كه عاشق شاه است، او را انتخاب مي كند و آن زن عاشق (سال) هم عمو نوروز را برمي گزيند. ديدار زن و عمو نوروز اتفاق نمي افتد. زن هيچوقت در زمان عمو نوروز بيدار نيست، آن قدر خانه را روفته و روبيده و كار كرده كه خوابش برده. زن صاحب خانه است و مرد مسافر، و اين سفر هميشه ادامه دارد. اما داستان حاجي فيروز بسيار جدي تر و مهم تر است. مرحوم مهرداد بهار حدس زده بود كه سياهي صورت حاجي فيروز بايد مربوط به بازگشت او از دنياي مردگان باشد. ظاهرا داستان از اين قرار است كه »ايشتر« كه همان الهه تموز است شاه –دوموزي- را برمي گزيند. يك روز الهه به زيرزمين مي رود و با ورود الهه به زيرزمين، در روي زمين باروري متوقف ميشود. نه ديگر درختي سبز مي شود و نه ديگر گياهي هست. خدايان كه از ايستايي جهان ناراحت بودند، براي پيدا كردن راه حل جلسه ميكنند و قرار ميشود كه نيمي از سال را »دوموزي« به زير زمين برود و نيم ديگر سال را خواهر دوموزي كه »گشتي ننه« نام دارد، به جاي برادر به زيرزمين برود. وقتي دوموزي به روي زمين مي آيد، بهار ميشود و تمام مراسم نوروز هم ظاهرا و احتمالا به دليل آمدن اوست. وقتي دوموزي را به زيرزمين ميفرستند، لباس قرمز تنش ميكنند و دايره، دنبك، ساز و ني لبك دستش مي دهند و اين يعني خود حاجي فيروز. صورت سياهش هم مربوط به بازگشت از دنياي مردگان است و اين شادماني ها براي بازگشت دوموزي از زيرزمين است.
((به نام يزدان پاک))
**چهارشنبه سوری**
چهارشنبه سوری يكی از مهمترين جشنهای دوران ايران باستان است كه در آخرين چهارشنبهی سال برگزار میشده و به عنوان «جشن اتحاد» از آن ياد میكنند، چرا كه ابعاد متعدد انسانی اين جشن كه جامعه آن روزگار را به سوی نيكبختی رهنمون میشده، جملگی به يك پيام مشترك منجر شده كه همان ارتقای روحيهی اتحاد و نوع دوستی بوده است.
اين جشن با آمدن «حاجی فيروز» كه يكی از قديمیترين شخصيتهای نمايش شادی آور بوده است و دست كم از «عصر ساسانيان» وجود داشته آغاز میِشده.
«حاجی فيروز» درست ۱۰ روز قبل از آمدن عيد نوروز با صورتی سياه شده و لباسی قرمز در بين مردم حاضر میشده سپس همه با جشنی دور هم جمع میشدند خارها و گياهان هرز زمين را كنده و زمين منطقه را آماده باروری میكردند و زبالهها را نيز صبح چهارشنبه از كوچه و خيابان جمع میكردند و شب همراه با خارها و بوتهها میسوزاندند. به همين خاطر چهارشنبه سوری افزون به جشن اتحاد چشن پاكسازی محيط زيست هم بوده. در واقع يكی از پيامهای اين جشن اين است كه بسوزانيد و نابود كنيد خارها را، و خارهای نفستان و زشتیها و پليدیهای سال كهنه را.
آنها آتش میافروختند و كلامی كه از آن روزها برای ما از بازيها و جشنها باقی مانده«زردی من از تو و سرخی تو از من» است كه در هنگام پريدن از روی آتش آن را میخواندند. در اين جمله زردی به معنای رخوت و سستی و بیتحركی و سرخی به معنای گلكون و باطراوت و شاداب بودن است.
آنها در هفت نقطه با فاصلههای معين بوتهها را روشن میكردند سپس ابتدا پيرمردها و پيرزنها از روی آن میپريدند. به اين دليل كه احترام به بزرگترها واجب است و همينطور آنها به علت سن زيادشان رخوت و سستی بيشتری دارند و بايد زودتر از جوانها زردی خود را به آتش بسپارند، بعد از آن جوانترها و بيمارها هم بايد از روی آتش میپريدند.
جالب توجه اينكه در آن زمان هيچ شیء يا ماده منفجرهای در آتش نمیانداختند تا ترس ايجاد نشود از اينجا خواهيم فهميد آتش به عنوانی كه از عناصر حيات برای ايرانيان باستان مقدس و مظهر فروغ يزدان بوده است اما استفاده از ترقه و ...ابتكار آنها نبوده و بعدها به اين مراسم اضافه شده است.
در اين جشن آتش را خاموش نمیكردند و خاموش كردن آن را بد میدانستند بعد از اينكه آتش تا آخر سوخت حاجی فيروز مقداری از دودهی آتش را به صورت خود ماليده و به راه نامعلومی میرفت و برای مردم آرزوی اتحاد و همبستگی میكرد پس از رفتن او مردم خاكسترها در جايی میگذاشتند تا باد آن را ببرد.
بعد از مراسم آتش بازی مراسم كوزه شكنی بوده كه به دو روايت نقل شده است: عدهای گفتهاند كه هر خانواده بنا به بنابر توانايی ماليش چند سكه در كوزهای قرار میداده و آن را از پشت بام به درون كوچه پرت میكرده است و هر كدام از نيازمندان به اندازه نيازشان از آن پول بر میداشتند و البته نه بيشتر و هيچ شخص ذره ای هم از آن پولها بر نمیداشته زيرا معتقد بودند در غير اين صورت بركت از خانههايشان خواهد رفت. و به روايت ديگر هر خانواده تكهای زغال كه نماد سياه بختی، تكهای نمك كه نماد شورچشمی و كوچكترين سكهی رايج را كه نماد تنگدستی است درون كوزه میاندخته و بعد از چرخاندن دور سر تكتك اعزای خانواده از بالای پشت بام به پائين میانداختند و میگفتند «درد و بلای خانه را در كوچه ريختم».
بعد از مراسم كوزه شكنی مراسم قاشق زنی بوده كه شخصی كه وضع مالی خوبی نداشته با پوشاندن صورت خود بر در خانهها میرفته و افراد پول يا آجيل چهارشنبه سوری را كه از هفت ميوهی خشك تشكيل شده به عنوان كمك در ظرف او میريختند.
در اين شب مراسمی برگزار میشده كه مربوط به زنان بوده و”مردها اجازه شركت در آن را نداشتند“. اين مراسم بيشتر مربوط به حاجت گرفتن و بخت گشايی و رفع درد و بلا بوده. به اين صورت كه اگر در خانوادهای مريض بوده يك زن در اول شب چادر رختخوابی بر سر كرده ملاقهای به ذست میگرفت و به در خانهی همسايگان میرفت و بدون زدن حرفی چهار مرتبه با ملاقه به در خانهها میكوبيده و صاحبخانه با آن ملاقه برای او مقداری خوراكی میآورده، اين خوراكی را به مريض میدادند و معتقد بودند كه شفا خواهد گرفت و اگر صاحبخانه در خانه بيماری داشته باشد يا مسافری از آن خوانواده در راه بوده از دادن خواراكی خودداری میكردند.
مراسم بخت گشايی دختران هم با بستن قفل بر گردن دو دختر و نشستن آنها سر چهار راه و شكستن گردو انجام میشده، در اهواز آش رشته میپختند يا شمع به سقاخانه میبردند، در بروجرد از روی يك جنازه حيوان دختر كم بخت را عبور میدادند، در يزد دختران با خريدن گردو يا بادام بالای مناره مسجد میرفتند و نماز حاجت میخواندند و روی هر پله يك گردو يا بادام میشكستند، در آ‚ل به مقبرهی خضر میرفتند و نماز میخواندند و شمع روشن میكردند و تا چهارشنبهاين كار را تكرار میكردند.
آخرين مراسمی كه در اين شب انجام میشده مراسم جالب «شال اندازی» كه خواستگاری غير مستقيم است بوده. به اين ترتيب كه خواستگار شالی را درون خانهی دختر مورد نظرش میانداخته و منتظر میمانده اگر خانوادهی دختر شيرينی جلوی در میگذاشتند جوابشان مثبت و اگر ترشی میگذاشتند جوابشان منفی بوده و دختر قصد ازدواج نداشته.
در صورت مثبت بودن جواب خانوادههای دو طرف در شبهای بعد به صحبت
مینشستند و اگر به توافق میرسيدند يك نفر فال گوش میايستاد به اين صورت كه در كوچه منتظر میماند تا چند نفر عبور كنند اگر صحبتهای آنها غمانگيز بود فال بد میآمد ولی اگر حرفهايشان شاد و خوش بود فال خوب بوده و وصلت انجام میشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ*****ــــــــــــــــــــــــــــ
اي خوشا بر من که من ايرانيم فارغ از هر جنگ و هر ويرانيم
جنگ من جنگ خرد باشد عزيز من حيا دارم ز هر شمشير تيز
رسم من رسم وفاداري بود کيش آزادي جهانداري بود
من ز زرتشت و خدايي بوده ام بُد ز کورش شاه ايدون دوده ام
من ز افريدون و از جم مانده ام نغمه هاي شادي و غم خوانده ام
من همانم که در اين مهد فرين دارم از يار و عزيزان بهترين
مردمانی از دیار مهر و نور از دیار شادی و عشق و سرور
هم سخن نیکو و هم کردار نیک از اشا گویند و از پندار نیک
من نه حیوانم نه کافر یا خشوک نه به دنبال حرامی گوشت خوک
بر مسلمان و مسیحی و یهود آنکه نامش بُد ز ایران صد درود
من به این امید و عشقم زنده ام در تکاپوی وطن جان داده ام
مهد دلداران شود ایران زمین
یار زرتشتیم جمله بر یقین
پاينده باد ايران
نامه عمربن الخطاب به یزدگرد سوم ساسانی ، شاهنشاه پارس

( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری میگردد )
از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس
یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد میکنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان میآوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب میباشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.
الله اکبر
(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب
به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای میخواهی ما را بسوی خداوندت الله اکبر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش مینماییم!
تو به من میگویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده مینماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر میسازد تا نور حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک میکند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر میسازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.
آیا این الله است که به شما فرمان میدهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟
شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما میخواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه میخواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند میباشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا میخواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟
افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی اهورا از ارتش های الله پرست شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما میباید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر که او را الله صدا کنند و او را به عربی عبادت نمایند ، زیرا که الله شما تنها عربی میفهمد! پیشنهاد مینمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی میکردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمینهای حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله البر مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.
(محل امضای یزدگرد سوم )
شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی
ـــــــــــــــــــــــــــــــ*****ــــــــــــــــــــــــــــ
در این خاک زر خیز ایران زمین*** نبودند جز مردمی پاک دین
همه دینشان مردی و راد بود ***کزان کشور آزاد و آباد بود
بزرگی به مردی و فرهنگ بود*** گدائی در این بوم و بر ننگ بود
از آن روز دشمن به ما چیره گشت ***که ما را روان و خرد تیره گشت
از آن روز این خانه ویرانه شد*** که نان آورش مرد بیگانه شد
بسوزد در آتش گرت جان و تن*** به از بندگی کردن و زیستن
اگر مایه زندگانی بندگیست *** دو سد بار مردن به از زندگیست
(حکیم فردوسی)
مطلب بعدی هفته آينده در مورد تاريخچه چهار شنبه سوری در ايران زمين
پاينده باد ايران

ابوريحان شخصيتي كمنظير و ماندگار است كه جهان از قرن 19 به بعد او را شناخت. ابوريحان مردي است كه به اكثر علوم زمان خود احاطه داشته است. او از اولين كساني است كه به پيداكردن وزن مخصوص بسياري از اجسام مبادرت ورزيد و آنچنان وزن مخصوص اين اجسام را دقيق محاسبه كرده كه اختلاف آنها با وزن مخصوصهايي كه دانشمندان قرون اخير با توجه به تمام وسايل جديد خود تهيه كردهاند بسيار ناچيز است. ابوريحان در طول عمر خود به شهرهاي مختلفي سفر ميكرد و به اندازهگيري طول و عرض جغرافيايي آن شهرها ميپرداخت و سپس موقعيت هر شهر را روي يك كره مشخص ميكرد و پس از سالها توانست آن نقاط را روي يك نقشه مسطح پياده كند و اين مقدمه علم كارتوگرافي بود كه اينكار با ابوريحان شروع شد
ابوريحان در طول 72 سال زندگي خود حدود 143 كتاب نوشت (كه از مهمترين كتابهاي وي ميتوان به التفهيم، آثارالباقيه، قانون مسعودي، و تحقيق ماللهند و … اشاره كرد) اين تعداد، اوراق نوشته شده به وسيله او را به 12 هزار برگ مي رساند
ابوريحان در طول عمر پربار خود هميشه بهدنبال كشف حقايق بود و هيچ چيز را در دنيا بر آن ترجيح نمي داد و با اينكه مسلمان بود و به مذهب تشيع اعتقاد داشت ، به ايرانيان علاقه فراواني نشان ميداد
ابوريحان در طول عمر خود با قناعت زندگي ميكرد و به تجملات و ظواهر دنيا اهميتي نميداد و زماني كه در غروب شب جمعه دوم رجب 440 ه.ق برابر با 1048 م. در غزنه چشم از جهان فروبست، ثروت زيادي را براي خانوادهاش باقي نگذاشت و ثروت خانوادهاش همان نام نيك ابوريحان بود كه هميشه براي آنها جاودان ماند
ادوارد ساخائو درباره زبانداني و لغتشناسي او ميگويد: تاليفات ابوريحان به دو زبان است ، عربي و پارسي ، و از مطالعه كتب او معلوم ميشود كه ابوريحان زبان سانسكريت و زبان عربي و سرياني را ميدانسته است
و ادوارد براون از قول ساخائو مي افزايد: كه اگر در دوران ما كسي بخواهد با استفاده از ادبيات و علوم جديد زبان سانسكريت و فرهنگ هنر را مورد مطالعه قرار دهد بايد سالها بكوشد تا بتواند چون ابوريحان بيروني با دقت و تعمق كامل به ماهيت تمدن باستاني هند پي ببرد و حق مطلب را ادا كند
و عبدالحميد دجيلي درباره بيروني چنين ميگويد: اگرچه ابوريحان معمولا آثار خود را به عربي و سانسكريت مينوشت، اما از لحاظ فارسي داراي تسلط كامل بود تا آنجا كه كتاب التفهيم وي كه به دو زبان پارسي و تازي نوشته شده است هماكنون به عنوان يك مرجع لغت فارسي مورد توجه دانشمندان و ادباي فارسي است و ميافزايد هنگامي كه ايشان از بابت تسلط ابوريحان بر فلسفه، تاريخ، طب، و هندسه آگاه ميشود و از آن سخن ميگويد نميتواند بپذيرد كه وي اديبي ممتاز نيز بشمار ميآمده است
صاحب اعيانالشيعه در مورد او ميگويد: كه محاسباتش در علوم رياضي آنچنان دقيق بود كه با اندازهگيريهاي زمان ما هيچگونه اختلافي نشان نميدهد و عنوان ميكند كه برتري بيروني بر ديگران آن است كه نوشتههاي خود را با خطوط و اشكال همراه ميكرده است تا خواننده كتاب، افكار او را نه تنها از طريق نظري بلكه از راه عملي آن بخوبي دريابد و فراگيرد
حكيميان، ابوالفتح. زندگينامه ابوريحان بيروني. چاپ آفتاب:1352

اولين سرود ملي ايران مربوط به دوره قاجار ساخته موسيو لومر فرانسوي (موسيقي دان نظامي اعزامي به ايران در دوره قاجار. اين سرود براي پيانو نوشته شده و يك بار به هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار و در حضور وي در پاريس اجرا گرديد و اجراي آن توسط اركستر ملل اولين اجراي رسمي و اركسترال آن است كه به پيشنهاد رهبر اركستر در دوره حاضر ترانه اي براي آن توسط بيژن ترقي سروده شد.) به همراه خواننده در دهم و يازدهم مهرماه ۸۴ در تالار وحدت اجرا گرديد.
فروَهر
Farvashi
اين واژه در زبان اوستايی فروَشی
Faravarti
در زبان پارسی هخامنشی فروَرتی
Faravahr
و در زبان پهلوی فروَهر خوانده میشود .

فروهر نماد یکی از نیرو های جهان هستی است که در آدمی نیز وجود دارد. این نیرو که سر چشمه اش اهورامزداست ، روشن کننده راه پیشرفت و نیروی پیش برنده و انگیزه دهنده است.
نگاره فروهر در فرهنگ ایرانی نشانه دو نماد میهنی و دینی می باشد.
نماد میهنی : از دوران پادشاهی ماد ها و سپس شاهنشاهی هخامنشیان نگاره فروهرنشانه نماد میهنی بوده و آدمی را در پیکره و سیمای شاهین تیز چنگ و بلند پروازی نشان می دهد که آنرا نماد توانایی ، سر بلندی و فر و شکوه می دانستند و پرچم های خود را به نما و سیمای شاهین می آراستند.
نماد دردين زرتشتی: ایرانیان پیرو اشو زرتشت برای این نیروی مینوی که بن مایه آن جنبش و پیشرفت بسوی رسایی ، فرامایگی و والایی است ، هیچ پیکره ای را بهتر و شایسته تر از شاهین نیافتند و آنچه که در گذشته نشانه فر و شکوه و سر بلندی بود و انگیزه ملی و میهنی داشت با اندک دگر گونی در سر و پای شاهین به سیمای کنونی در آوردند، تا هم بن مایه مینو ی را نشان دهد و هم نمودار سر بلندی و سر فرازی ایرانیان باشد.

در نگاره فروهر دونیروی همیستار(مخالف) " سپنتامینو" ( نشانه خوبی) و"انگره مینو" ( نشانه بدی) نمایان است و آدمی رو به سپنتا مینو دارد و بسوی او میرود به انگره مینو پشت کرده است .
الف ۱- چهره فروهر همانند آدمی است ،از این رو گویای پیوستگی با آدمی است، او پیری است فرزانه و کار آزموده ، نشانه از بزرگداشت و سپاس از بزرگان و فرزانگان و فرا گیری از آنان دارد .
ب 2-
دوبال در پهلو ها که هر کدام سه پر دارند این سه پر نشانه سه نماد پندارنیک ، گفتارنیک ، کردارنیک که همزمان انگیزه پرواز و پیشرفت است.پ 3-
در پایین تنه فروهر سه بخش، پر هایی بسوی پایین است ،که نشانه پندار و گفتار و کردار نادرست ویا پست می باشند، از اینرو آنرا ، آغاز بدبختی ها و پستی برای آدمی می دانند.ت 4-
دو رشته که در سر هر یک گردی (حلقه) چنبره شده ای می بینیم ،در کنار بخش پایینی تنه می باشند که نماد سپنتامینو و انگره مینو هستند ،که یکی در پیش پای و دیگری در پس آن است. و این رشته ها هر یک در تلاش هستند که آدمی را بسوی خود بکشند ؛این نشانه آنست که آدمی باید به سوی سپنتا مینو(خوبی )پیش رود و به انگره مینو( بدی ) پشت نماید.ث 5-
یک گردی (حلقه) در میانه بالاتنه فروهر وجود دارد این نشان ، جان و روان جاودان است که نه آغاز و نه پایانی دارد.ج 6-
یک دست فروهر کمی به سوی بالا و در راستای سپنتا مینو اشاره دارد که نشان دهنده سپاس و ستایس اهورمزدا و راهنمایی آدمی بسوی والایی و راستی و درستی می باشد.چ 7-
در دست دیگر گردی (حلقه ای) دارد که نشانه، وفاداری به پیمان(عهد) می باشد و نشانگر راستی و پاک خویی و جوانمردی و جوانزنی است .بایسته است که بدانیم ؛ فروهر جایگزینی برای اهوارمزدا نیست . و بر وارونه (خلاف) دیگر دین ها بویژه دین های ابراهیمی ؛زرتشت هرگز دادن ویژگیهای انسانی برای خداوند را باور نداشته،ودر پیام زرتشت در هیچ بخشی از گاتاها سخنی درباره انسان خدایی(صورت مادی برای خدا )به میان نیامده است
.زرتشت در يسنای ۳۱ بند ۸ می فرمايد:
ای مزدا هنگامی که تو را با نيروی خرد و انديشه ژرف جست و جو کردم و با ديده دل نگرستيم دريافتم که تويی يرآغاز و سرانجام همه چيز تويی سرچشمه خرد و انديشه و تويی آفريننده راستی و پاکی و تويی داور نيک کردار مدمان جهان.
ایرانیان پیوسته همیستار(مخالف) ساختن بت، و بتخانه و خانه برای خدا بوده اند و کسانی که دست اندر کار این گونه کارها بوده اند را افرادی نادان و خرافه پرست می دانند
.
از آن روزی کــه مـا را آفـریـدی بغیرازمعصیت چیزی ندیدی
خداوندا به حق هشت و چهارت ز ما بگـذر شـتر دیدی نديدی
((بابا طاهر))
سرگذشت مازيار، سردار طبرستان
قسمت كوهستاني سرزمين طبرستان بنا به وضع طبيعي و جغرافيايي خويش و با توجه به پايداري و مقاومت مردانش توانست تا دو قرن بعد از حمله اعراب به ايران در برابر لشكر اسلام مقاومت نمايد.
با برانداختن سلسله امويان توسط ابومسلم مروي خراساني و به روي كار آمدن عباسيان ، آنها توانستتند پس از چند لشكركشي به طبرستان به اين نواحي رخنه كنند. اما مردم طبرستان در يك شورش همگاني به رهبري "ونداد هرمز" ( كه مازيار از نياي وي بود ) استقلال طبرستان را برپاداشتند. در تاريخ طبرستان آمده است كه ونداد هرمز با مردم خويش پيمان بست كه در يك زمان بر تازيان شهر بشورند و هر طبرستاني در هر جا كه چشمش بر پيروان خليفه افتاد وي را بكشد و در يك روز ، شهر از پيروان خليفه تهي شد.
پس از مرگ ونداد هرمز ، "كارن" به جاي پدر تكيه زد كه درگير اختلافات داخلي شد و در جنگ با يكي از شاهان محلي به نام شهرار كشته گشت و فرزندش "مازيار" به اسيري رفت . مازيار به حيله اي از چنگ شهريار گريخت و به بغداد نزذ مامون خليفه بغداد رفت . در آنجا با منجمي به نام "بزيست فيروزان" آشنا و به خليفه معرفي شد، خليفه نيز فرمان داد مسلماني به او عرض دادند . مازيار نيز اسلام قبول كرد و مامون او را محمد مولي اميرالمومنين نام نهاد. مازيار با حمايت خليفه به حكمراني طبرستان ، رويان و دماوند رسيد.
مازيار نخستين كسي از خاندان كارن است كه دين اسلام پذيرفت ، حال آنكه بر ونداد هرمز جد و كارن پدر او هر چه اسلام عرضه كردند نپذيرفتند و تا پايان عمر بر دين زرتشتي باقي ماندند . قبول اسلام بوسيله مازيار علي الظاهر در اوايل سال 210 يا اواخر سال 209 صورت گرفت.
مازيار همينكه مالك طبرستان شد پايه هاي قدرت خويش را مستحكم كرد و سيرت جد خود ونداد هرمز را در پيش گرفت و بر آن شد كه به مقاومت دست زند و از اينجا بايد دريافت كه اسلام آوردن او نيز مانند باقي ايرانيان آن زمان امري ظاهري و مصلحتي بود كه اين در اعمال مازيار بر ضد مسلمين كاملا" واضح و مشخص است.
در آن زمان مازيار از ساير مرزبانان آن ناحيه مطالبه خراج كرد و همگي را به خود دشمن نمود تا اينكه ايشان به مامون از ظلم او شكايت نوشتند. مامون نيز فرستادگاني با آن نواحي فرستاد تا از اوضاع اطلاع يابند. مازيار نيز دستور داد زماني كه فرستادگان خليفه به اولين شهر رسيدند ، تمام مردم با لباس سپيد و نيزه اي در دست بر سر راهشان بايستند، ترفند مازيار كارگر گشت و فرستادگان در گزارش خود براي خليفه شمار سربازان مازيار را زياد گزارش دادند و همچنين به مامون خبر دادند كه مازيار خلع طاعت كرده و همان كشتي زرتشتي به ميان بسته و با مسلمانان ظلم و جور مي كند.
در آن زمان مامون عازم روم بود و مازيار از اين فرصت استفاده نموده و براهل آمل ، ساري و رويان كه غالبا" مسلمان بودند شوريد و آنها را از بين برد. آنگاه حصارهاي ساري و آمل را تعميركرد و در كوهستانها قلعه ساخت و به محكم كردن شهرها و راه ها پرداخت. مسجدها را ويران كرد و آثار اسلام را از ميان برد.زمينهاي كشاورزي را كه قبلا" در اختيار مسلمانان بود از آنها گرفته و به ايرانيان واگذار كرد.
تا اينكه خبر به معتصم جانشين مامون رسيد.معتصم دستور داد تا مازيار را دستگير كنند . سرانجام شورش مازيار با فريب برخي نزديكانش به وسيله خليفه به پايان رسيد. زماني كه لشكريان خراسان به مازندران رسيدند، خيانتكاران مازيار را تحويل نيروهاي تازيان دادند تا نزد خليفه ببرند.
زماني كه مازيار به نزديكي سامرا رسيد خواستند مانند بابك وي را نيز با پيل درون شهر بگردانند پيل را نزد مازيار بردند اما مازيار كه شنيده بود بابك را با همين پيل درون شهر برده بودند سوار پيل نشد و گفت من در اندازه اي نيستم كه بر جاي بابك خرمي تكيه كنم.
در پايان به دستور خليفه ، مازيار را چهارصدوپنجاه تازيانه زدند تا وي بمرد. مازيار را پس از مرگ بر همان داري كردند كه جنازه بابك هنور بر آن بود. مورخان تازي گويند پس از چندي رويدادي شگفت انگيز روي داد و تن مازيار و يك سردار رومي كه او نيز بر دار شده بود هر دو به سوي تن بابك خم شدند گويي در حال كرنش بودند.
آنچه نقل شد مي رساند كه مازيار به پنج سبب مهم شكست خورد :
1- سو تدبير و عدم سياست خود و سرداران خويش
2- بدرفتاري شديد نسبت به مخالفان خود
3- ايجاد مخالفان چيره دستي براي خود از امراي مارندران و زنده نگاه داشتن اغلب آنان و دادن كارهاي بزرگ به دست ايشان
4- گرفتن وضع تدافعي و نشستن در انتظار دشمن
5- خيانتي كه از طرف غالب اطرافيان وي نسبت به او صورت گرفته بود.
*****************************************************
مازيار – صادق هدايت – 1342
*****************************************************
هرچند به سود ما رومیان نیست اما جا داشت می نوشتی ژوستی نین امپراطور روم عقیده دارد که در خون سربازان ایرانی ماده اختصاصی وجود دارد که باعث می شود ترس نداشته باشند بی باک و مغرور باشند و تسلیم نشوند.در هنگام اسارت در برابر فاتح زانو نزنند و عجز و لابه نکنند . من نمی دانم که ایران چه آبی دارد که بذر نهایت میهن دوستی را در جان مردمش پرورش میده...
***پاينده و جاويد باد ايران***
بنام يزدان پاک
گپی دوستانه ....تاريخ برای چيه؟؟؟؟
آنکس که نمی فهمد يک درد دارد
آنکس که می فهمد هزار و يک درد دارد
آنکس که می فهمد و می خواهد به ديگران نيز بفهماند
هزار و هزار و هزار يک درد دارد.
سلام دوستان ....يه مقداری دلم از دست بعضی عزيزان گرفته ....يه اقايی به من ايميل زدند و گفتند که برو بابا جمع کن اين بساط رو.... تاريخ کيلويی چنده .... تاريخ به چه درد من ميخوره ....من تاريخ بدونم که چی بشه .....مثلا چيه اسطوره ها رو معرفی ميکني.....و کلی حرفايی که نزنم بهتره ...ميدونم در اين راه هم موافق هست هم مخالف....موافقين که درک بالايی دارند وجای شکرش هست....ولی در جواب اين اقا و عزيزانی که مخالف هستند عرض ميکنم اين مطلب رو بخونيد تا قانع بشيد ....بخون ببين تاريخ چيه به چه دردت ميخوره ببين تاريخ کيلويی چنده.....اين رو بخونی ميدونی مشکلت چيه و از کجاست .....من تا جايی که بتونم و عمری برام باقی باشه اينجا مينويسم .....از ايران ميگم ....از عشقم ....شرفم .....ناموسم.....گوشت و خون و پوست تنم همه از خاک ايرانه .....مينويسم تا زمانی که قلمم بنويسد... يا حق ....دوستدار شما فرهاد....
پاينده ايران
نا آگاهی نسبت به تاريخ در ميان مردم ايران امری است که سابقه ای ديرين دارد.چون هرگز تاريخ در ميان مردم ايران جدی گرفته نمی شد يادم مياد در دوران دبيرستان هر دیپلمه بی کاری که آشنای مدير مدرسه بود و می خواست از شغل معلمی کسب درآمد کند درس تاريخ را آموزش می داد.و هميشه همکلاسی هايم از اين درس فراری بودند و هميشه اين سوال را مطرح می کردند که تاريخ به چه درد ما می خورد!!! دريغ از اينکه عمر چند ساله ما هرگز اين اجازه را نمی دهد که تجربياتی که در طی هزاران سال با دادن بهای سنگين بدست آورديم را دوباره تکرار کنيم .در حاليکه در کشورهايی مانند آمريکا که شروع تاريخشان شايد به ۳۰۰سال هم نمی رسد همين مدت را با افتخار تمام در مدارسشان آموزش می دهند و صد ها فيلم می سازند که اگر تاريخ آمريکا را از يک جوان ايرانی بپرسيم کاملتر از تاريخ خودش می داند.حالا می گوييم که برای مردم عادی اين مهم نيست که تاريخ را بدانند همين قدرکه بتوانند نون زن و بچه را در بيارن هنر کردن.امانسبت به جوانان تحصيلکرده دانشگاهی ديگه نمی شه بی تفاوت بود سر کلاس تاريخ اسلام نشسته بوديم که استاد داشتن از دلايل بزرگ شدن پيامبر نزد حليمه می گفتند که از جمله آن ميزان شيردهی اين خانم بود .يک لحظه پيش خودم فکر کردم چرا بايد من اين موارد را به عنوان نکات درسی ياددشت کنم وهمان موقع برای امتحان کردن و گرفتن يک آمار کوچک از دوستانم که اطرافم نشسته بودند سلسله های ايرانی پيش از اسلام را پرسيدم و در عين ناباوری جوانان تحصيلکرده ايرانی هيچکدام نمی دانستند!!!!فقط يکی از دوستانم که کمی آگاه تر بود به ترتيب هخامنشی ساسانی و اشکانی را نام برد.براستی که اگر قرار باشد ملتی را نابود کنند راهی بهتر از اين پيدا نمی شود و همين بی توجهی حساب شده است که باعث می شود جوانان هموطن و همخونمان در آذربايجان کردستان خوزستان به دامان دشمنان ايران کشيده شوند و سياست کهنه تفرقه بيانداز و حکومت کن را برای چندمين بار تجربه کنيم و يا ميراث ملی مان به کمترين بهايی توسط مردم نا آگاهمان به قاچاقچيان فروخته شود من نمی دانم براستی چگونه می شود اين آگاهی را به نسلمان و فرزندانمان منتقل کنيم.در کتابهای درسی که تمام تلاششان اينست که تاريخ تمدن چند هزار ساله ايران را در چند صفحه خلاصه کنند تا هر چه سريعتر به تاريخ معاصر و شاهکارشان تاريخ انقلاب بپردازند و بويژه نقش محوری روحانيت را بررسی کنند.خب حق هم دارند چون اگر قرار بود من و توی ايرانی از تاريخمان آگاه شويم هرگز اجازه نمی داديم تا سياست مملکتمان بدست مشتی ..............................تا مانند گذشته اعراب بتوانند با زبان چرب و شمشير در دست با وعده های فريبنده ولی با انديشه تاراج دمار از روزگار کشورمان در بياورند.اينگونه است که وقتی سد سيوند ساخته می شود و خطرات آن برای مهمترين آثار مليمان فرياد زده می شود کوچکترين توجهی نمی شود چون اصلا نمی دانيم تخت جمشيد و پاسارگاد برای چه زمانی هست و اصلا کجا هست؟؟باور کنيد که يکی از اين دوستان فرهيخته دانشجو اصرار داشت که تخت جمشيد بعد از ميلاد مسيح ساخته شده است.شايد گذر ۹۰٪مردممان در طول عمرشان يکبار هم به اين نماد هويت و ميراث جاودانی ايران نيافتد اما همين مردم اگر در يکسال .................سالشان سال نمی شود .راه دور نرويم به هر حال شيراز اصلا به ما مربوط نمی شود همين اندازه که آبليمويش را برايمان بياورند و گاه گداری هم برای تفريح تافلی به ديوان حافظش بزنيم ما را بس.در کنار گوشمان نزديک تهران کمی پايينتر از مسجد آقا امام زمان (مسجد جمکران) شهر باستانی وجود دارد که متعلق به عصر آهن است بيش از ۹۰٪ محدوده باستانی اين شهر توسط برادران محترم سپاه به اميد يافتن سکه طلا زيرو رو شده است و و ۱۰٪باقی مانده آن هم بزودی در طرح توسعه بزرگراه برای هميشه نابود می شود در حاليکه می دانيم ادعا می شود در عصر آهن فاقد معماری هستيم و تنها سند جهانی و منحصر بفرد را با دستان خودمان به گور می فرستيم.فقط دوست دارم بدانم آيندگان درباره ما چگونه قضاوت خواهند کرد.پاينده ايران
دوستان به خدا منظورم توهین به هیچ کدومتون نیست و فقط برای اگاهی و دلم گفتم...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آنکس که نمی فهمد يک درد دارد
آنکس که می فهمد هزار و يک درد دارد
آنکس که می فهمد و می خواهد به ديگران نيز بفهماند
هزار و هزار و هزار يک درد دارد.
اي ايران بر گذشته ات افتخار ميكنم و بر اسارت امروزت ميگريم و به خاطر مظلوميتت ميسوزم اي كاهنان مصر و اي كشيشان دوران رنسانس همگي شما را به شهادت ميگیرم براي آزادي ايران عزيزم...
کتاب سوزان : در تاریخ ایران باستان و شرح آن..
درد و برهه از تاریخ ایران
نسب نامه ی دولت کی قباد
ورق بر ورق هر سویی برده باد
(نظامی)
فرهنگ و تمدن بی مانند فلات ایران و اندیشه های اهورایی بنیان گذاران هنجارهای نظام جامعه ی آریایی، از آنجا که دارای دیرپایی و ایستایی ( = ثبات) چندین هزار ساله و ژرفای شگفتی است، همواره در برابر یورش ها و کینه ورزی ها و ژاژگویی های انیران و بیگانگان در پهنای گیتی است که درد رازنای سرگذشت شگفت آوراین کهن بوم و بربارها و بارها نمودار گشته است.
چه بسا سرها و مغزها و اندیشه های خجسته و گرانسنگی که بر زیر شمشیر سترگ دژخیمان یونانی( اسکندر گجستک)، تازیک (=اعراب)، مغول (چنگیز و تیمور) و ترک (غزنویان و قاجاریه) از تن ها بر زمین افکنده گشته و چه بسا بناها و سازه های ورجاوند و شگفت انگیزی که در زیر سم ستوران ددمنشان و صحرانوردان، با خاک یکسان و چه بسا دانشگاه ها و دبستان ها و کتاب سراهای بسیاری که طعمه ی آتش رشک ورزان و کینه جویان اهرمن خویی گشت که آه را از نهاد هر دانشورز ونیک اندیشی در هر زمان به گستره ی اندیشه ی ایرانی به در خواهد آورد.
سوختن و نابودی ادبیات و دانش نوشتاری ایرانیان باستان که به راستی و جرات توان گفت پربارترین دانش های معاصر و دانش نامه ها را دارا بودند، به هنگام یورش بیگانگان دانش ستیز چنان دچار آسیب و ویرانی گشتند که شوربختانه تا به امروز نیز هر گونه آگاهی درست و دقیق ما را از چگونگی و سیر دگرگونی اندیشه ای آن و چگونگی آن دانش های بسیار و گرامی که جهانیان از آن ها برخوردار و بدان ها وام دار بودند، بی بهره و نادان کرده است؛ که برای نمونه می توان تنها اشاره به نشانی بسیار کوچک (پس از اسلام) در برابر تاریخ جانکاه نابودی اندیشه های نوشته شده ی ایرانیان پیشین کرد و آن:« کتاب سوزی غزان در حمله به نیشابور و آتش زدن پنجاه هزار دفتر ایرانی در مدرسه ی صابونی که از آن میان تنها یکی به نام «ابانه» یا کتاب الصناعتین در علم فصاحت و بلاغت نوشته ی ابوهلال، حسن بن عبداله عسگری، بر دست رونده ای از آتش رهایی یافته و با شرح واقعه به کتابخانه ی رضوی تقدیم شده است. و این یکی از هفده کتابخانه و مدرسه نیشابور آن روز است که آگاهی سوختنش به ما رسیده.» (1) و یا «کتاب سوزی محمود غزنوی پس از گشودن ری» (2) و یا «آتش زدن مسعود غزنوی کتابخانه ی ابن سینا را در اصفهان»(3) که جز آهی سرداینک دگر بهره ای از آن همه دانش، برای آیندگان برنمانده است.
اما در این میان «دردو برهه از تاریخ ایران باستان» در دو یورش و پیکار خانمان برانداز از بیگانگان وحشی و دور از فرهنگ و بادیه نشین، سبب نابودی بسیاری از کتب و منابع مدون، پیرامون بسیاری از دانش های پیشرفته ی آن روزگاران گشت و چگونگی آن منابع در بزرگترین ترین کتابخانه های آن روزگار که مورد ستایش و نیایش مورخین ایرانی و انیرانی و یا رو دشمن قرار گرفته، در شعله های آتش آن دژخیمان و تاری غبار و آلودگی های برخاسته از سم ستورانشان که در مدت هزاره ها بر پیکره ی آن دانشنامه ها بنشسته، راه را برای پژوهش و دریافت آگاهی ها در این باره بسیار دشوار ساخته است.
هم چنان که کماکان اشاره شد، دو رخداد گفته شده در تاریخ ایران باستان که در تناسب با روحیه ی زمخت و ستیزه جوی و روان بی رامش و دور از فرهنگ دشمنان، سبب نابودی تمامی ره آوردهای خرد و دانش ایرانیان در کتابخانه های بنام در گستره ی مرزهای فرهنگی ایران گشت، نخست: یورش اسکندر گجستک رومیک یونانی مآب در سالیان پیش از زایش مسیح و دودیگر هجوم شگفت آور تازیان بیابانی به مرزهای زرخیز ایران زمین در فرجام روزگار فرمانروایی دودمان ساسانیان بر ایران است که ما در این جستار به پردازش و پژوهش در اسناد و مدارک به یادگار مانده در این باره خواهیم پرداخت.
الف- «مراسم کتاب سوزان اسکندر گجستک»
الکساندر مقدونی (316-332ق.م) فرزند فیلیپ مقدونی (مدت سلطنت: 336 (مقتول)- 359 ق.م) که در پایان پادشاهی خجسته ی هخامنشی و در هنگام فرمانروایی «دارا»(داریوش سوم) به ایران زمین و کتابخانه ها و دانشسراهای بی مانند آن تاختن گرفت، و پس از رویدادهای بسیار و ددمنشی ها و اهرمن خویی ها ی بسیار که از گستره ی این جستار برون است، فرمان داد که در روند آیینی با نام جشن «کتاب سوزان»(نه بدین معنا که در آن عصر این عنوان به کار برده شده است) بسیاری از کتابها و گفتارها و مدارک پیرامون دانش و پژوهش های ایرانیان و آگاهی های نیاکان را به کام آتش کشیده و باقی را بدان سوی دریاها و سرزمین یونان رهسپار کرده و به زبان ایشان ترجمه کنند. از جمله ی دفترهای علمی و کتاب های ویژه در کتابخانه های ایران، یکی متن دست نخورده وکامل اوستا و دانش های دینی و کیش مزدیسنا بوده است که برابر با متن پهلوی «دینکرت» (کتاب چهارم):« دارای دارایان (داریوش کبیر یا داریوش دوم؟) همه اوستا و زند، آن چنان که زرتشت از اورمزد پذیرفت، نوشته به دوپچین (نسخه)، یکی به گنج شیزیکان، یکی به دژنپشتک داشتن فرمود.»
«گنج شیزیکان» و «دژنیپیشتک» نام دو کتابخانه و پژوهشگاه نامبردار در ایران بوده است که نخستین در شهر «شیز» جایگاه آتش گرامی در آتشکده ی آذرگشسب (تخت سلیمان) و دودیگر، گویا که پیرامون تخت جمشید (پرسپولیس) و به گمان برخی از دانشمندان همان بنای «کعبه ی زرتشت» در نقش رستم شیراز در برابر آرامگاه های پادشهان هخامنشی است. و به هیچگونه دور نیست که کتابهای کتابخانه ی تخت جمشید (دژنپشت= دژنیپشیتک= دژ(قلعه)+ نیپیشتک (نوشته)= دژنوشته ها و جایگاه نگهداری کتب و نامگان- دبیرخانه ی شاهنشاهی) به تمامی سوزانده و پژ.هش های کتابخانه ی شیز به فرمان سردار مقدونی همگی به یونان و زبان یونانی و نزدارستو (استاد اسکندر) برده شد.
نوشته هایی که به زبان پارسی باستان و اوستایی، دارای گونه های گوناگون دانش های به روز و بررسی ها، به یونان و بدان زبان ترجمه و دگرگون گشت، و در روند زمان جزو بنیان نگره های فلسفی و دانش های دانشوران آن سامان گشت و بسیاری از اندیشمندان و فلاسفه و نویسندگان آتن و یونان باستان، بدین سان، از علوم و دانش های گرانسنگ فرهیختگان و یژوهندگان ایرانی بهره مند گشته و آن چه را که امروز فرزندان آنان، اروپاییان امروزی، دانش های نخستین جهان در یونان و باختر و وابسته به خود و نتیجه ی زایش اندیشه ی اندیشه ورزان مغرب زمین در جهان باستان دانسته و آنان را تنها مردمان دانش یار و علم گرا و متفکر روزگار نخست می دانند، دیگر بایسته است که نه تنها ایشان، که می باید تمامی مردمان گیتی به دانند و آگاه باشند که همه ی آن خردورزی ها و بیشینه ی آن دانش ها به راستی وابسته به اندیشه و دانشنامه های شرقیان است که به زور شمشیر خونخواران تاریخ (نه تنها در برهه ی یورش مقدونیان) از آنان ستانده و در ذهن و اندیشه ی اهالی آن سامان تزریق و آموزش داده شد. هر چند که نمی باید فراموش کرد، پیش از آن نیز نسیم دلاویز فرهنگ ایرانی بسیاری از آنان را به دامان ایران فرهنگی (ایران بزرگ- ایران نخستین) کشانده و آنان را پیشتر از حمله ی اسکندر گجستک نیز، کودکان دبستان فرزانگی خویش ساخته است.
و این نه به گفته ی ما که، به گفتار آنان همی گوییم که:« شاگردی کردن فیثاغورس در نزد مغان ایرانی، شاگردی کردن دموکریتوس دز نیزد ایرانیان، و روابط افلاطون با مغان که دیوژن لائرتی (ج4- باب 7) هم یاد کرده خود مشهور است. در خصوص نظریات عناصر اربع، نگره ی آبی را طالس و هیپوناس و آناگیزماندر، نگره ی هوراآناکسین و دیوژن و آپولونیاک، نگره ی آتش (حریق کیهانی) راهراکلیتوس و نگره ی خاک را گزنوفان از تعالیم مغان اخذ کردند.»(4)
به هر روی گجسته اسکندر مقدونی پس از تازش به ایران زمین بدین ترفند دست یازید و این چنین افزون بر بهره مند گشتن از دانش ها و بینش های اهورایی ایرانی، نمکدان شکسته و آن رویه ها و برگ های گرانسنگ و دست نیافتنی را که فرآیند دست رنج و کوشش های دانشی مردان و پژوهش و نگرش ها وجستارهای بخردانه ی نیاکانمان بود، طعمه ی آتش ساخت.
نامه ای به پارسیک (زبان پهلوی) به یادگار مانده از روزگار ساسانیان و هنگام اردشیر بابکان بنیان گذار این سلسله ، با نام «ارداویراف نامه» (ارتای ویراژنامک) که سفر مینوی و عروج عرفانی موبدی به نام «ویراف» به عالم ملکوت (بهشت و دوزخ در آئین مزدیسنی) می باشد دیباچه ی خود را این چنین می آغازد که (پرگرد نخست):
1- چنین گویند که، زرتشت پاک و پرهیزگار یک بار، دینی که پذیرفت، در جهان روابکرد.
2- تالسی سد سال تمام، دین، در ویژگی، و مردم در، بی گمانی بودند.
3- پس اهریمن پلید برای بی دین کردن مردمان، اسکندر پلید رومی مصر نشین را فریفت، و با رنج بسیار برای نبرد و ویرانی، به ایران شهر فرستاد.
4- او مرزبان ایران را بکشت و پایتخت شاهنشاهی را آشفته و ویران کرد.
5- و این دین چون همه ی اوستا وزند بر پوست گاوهای آراسته، و به آب زرین نوشته، در استخر بابکان، به گنجینه نوشته ها، نهاده بود.
6- وی، اسکندر رومی مصرنشین پتیاره ی بدبخت بی دین بدکار بدکردار(اوستا و زند را) برآورد و به سوخت.
7- و چندتن از دستوران و دادوران و موبدان و دین برداران وافزارمندان و دانایان ایران شهر را بکشت. مهان و کدخدایان ایرانشهر را یکی با دیگری کین و نا آشتی به میان افکند، و خود شکست و به دوزخ دو بارست.»(5)
و به راستی تهی از هرگونه زیاده روی است، این گفتار نگارنده ی بی نام کتاب ارزمند «مجمل التواریخ و القصص» که:«... در ایران هیچ دفتر علم قدیم نماندکه اسکندر نسوخت و آنچه خواست به روم فرستاد.»(6)
برابر با اسناد و مدارک، اوستای بزرگی که به فرمان دارای دارایان (داریوش دوم- darius codommanus) در دو کتابخانه ی بزرگ و بی مانند عصر نهاده شده دارنده ی تمامی دانش های زمان خویش بوده و بنابر گزارشی که «دینکرت» فرا دست ما گزارده، عبارت بوده است از پزشکی، داروسازی، نجوم، آئین کشورداری، حرکت، زمان، آفرینش، اخلاق، تاریخ، جغرافیا و فلسفه و مسائل دینی و آئینی و ... شگفتا که دست روزگاران چه ناجوانمردانه آن همه دانش را و چه آسان آن همه بخردی ها و مردمی ها را از دست فرزندان آن نیاکان، و آیندگان بازستاند. گفته ی دانشمند گرامی ایرانی، محمد بن اسحاق ندیم( سده ی سوم هجری) که از قول ابوسهل نوشته است، هم چنان ما را آگاه تر می سازد که افزون بر دگرگونی و انتقال کتابها و دفترهای گفته شده به غرب، در همان آغاز همگی به زبان های رومی و قبطی ترجمه گشته است! و پس از این «جنبش ترجمه و فرهنگ دزدی» بوده است که در زمان، جنبشی دگر با پاژنام (لقب) «جنبش کتاب سوزان» به فرمان آن فرزندان وحشی دوران روی می نماید.
با بررسی آگاهی های رسیده در بالا، از گذشتگان دردمند، به نیکی در می یابیم که ایرانیان از این سردار باختری به چه اندازه بوده که پاژنام درخور «گجستگ»(= gagastak ) (= ملعون و نفرین شده) در آثار و دست نوشته های ایرانیان شایسته ی بررسی و هم چنان که می دانیم این واژه بیش از هر کس، در ادبیات تاریخی و سنت دینی ایران باستان به اسکند رو «اهرمن» وابسته است و بس.
و با تیزنگری در این پندارهاست که درمی یابیم ژرفای آه و ناله ی نگارنده ی نامه ی باستانی و پهلوی «شگفتی و ارزشمندی سیستان»( afdin u sahigih I sacestan ) را که در برابر ما از دیدگاه زمانی به فاجعه نزدیک تر بوده است و چه دردمندانه،
می سراید:
«11- چاشتن (و) رواداشتن دین اندر سیستان را،(اوستا) نسک نسک به دوده ی بهان فراز رفت. 12- بسی بغان یسن خوانده شد چون یسن مهر بزرگ که زردشت به ویراستن آن (مصمم) بود و یافت. 13- چون گجسته اسکندر رومی به ایرانشهر آمد، آنان را که به آئین مغ مردی می رفتند گرفت و کشت.»
با نگرش گفتارهای بالا بر گرفته از متون پهلوی و تواریخ اسلامی این چنین بر می آید که این کردار ددمنشانه ی اسکند ر و سرداران او برخواسته از اندیشه ای به راستی کینه جویانه و رشک ورزانه نسبت به آن همه علم و دانش و فرزانگی نهفته و آسوده در آن برگه ها بوده است که ایشان را یارای پذیرش این اندیشه های اهورایی در فراتر از مرزهای خویش نبوده و چاره ای جز سوختن و از میان برداشت و دزدی و «فرهنگ ربایی» برای پاسخ به این نیاز اهرمنی و درونی کینه ی چندین سده نبوده است.
دانشور و پژوهنده نامی ایرانی مسلمان، حمزه پور حسن اصفهانی، نیز همگام با متون باستانی، انگیزه ی اسکندر را این چنین به آگاهی ما می رساند:« چون اسکندر بر بابل (مقصود ایران است) غلبه یافت چون دید که هیچ امتی را چنان دانش و علومی که ایشان دارند مسلم نیست، رشک برده، آن چه را که توانست و در دست رس یافت از کتب ایاشن بسوخت و سپس به کشتن موبدان و هیربدان و علما و حکما اشارت کرد و هر چه راکه از علوم آنان بایسته بود به زبان یونانی نقل نمود.» همین مورخ د رجایی دگر از کتا ب پر ارج خویش می نگارد که:«آن گاه (اسکندر) کتاب های علمی و دینی را بررسی کرد و کتب فلسفی و نجوم و پزشکی و کشاورزی را از زبان فارسی به یونانی و قبطی نقل کرد و به اسکندریه فرستاد و باقی کتاب ها را سوزانید.»(7)
آری به راستی که:
سکندر که اوخون دارابریخت
«چنان آتش «کین» به ما بر بریخت»
(فردوسی)
1و 2 و 3- عرفان ایرانی و ...، دکتر فرشاد، پیشگفتار،(از فریدون جنیدی).
4- فهرست ما قبل الفهرست ، دکتر پرویزاذ کایی، ج نخست، رویه 88
5- به ترجمانی دکتر رحیم عفیفی، رویه 22
6- به ویراسته ی شادروان ملک الشعرای بهار، رویه 61
7- تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیا(تاریخ پیامبران و شاهان)، ترجمه ی دکتر شعار.
ب- « کتاب سوزی های تازیان »
« کجا رفت آن دانش های ایرانی که عمر به نابودی آن ها
هنگام گشایش ایران فرمان داد؟»(ابن خلدون)
پس از به دوزخ شدن اسکندر مقدونی به سال 322ق.م، ایرانیان برابر با اندیشه ی ملی گرای و دانش اندوز خویش همگام با فرمانروایان همروزگار بار دگر در روند خیزشی ملی- فرهنگی که از گاه فرمانروایی فرخنده ی پادشهان اشکانی تا واپسین دم هنگامه ی دین مدار ساسانی گسترش یافت، به گرد آوری و زنده سازی دوباره ی دانش پیشین به ویژه اوستا که به دست یونانیان به آتش کین سوخته بود، پرداختند.
برابر با اسناد و روایات، نخستین کسی که بدین کار کمر همت گماشت، «بلاش» (ولخش) اشکانی بود که به گفته ی دینکرت:
«فرمان داد که تا اوراق باقی مانده ی اوستا را که متفرق و پریشان شده بود اعم از آن چه که مدون بود و یا فقط در یادها و خاطرها باقی مانده بود گردآوری کند.»(1)
زآن پس تا به گاه پادشاهی موبد سالاری ساسانی، بنیان گذار و نخستین پادشاه این این دوره، «ارتخشتر بابکان»(اردشیر بابکان) با پشتوانه ای سیاسی- دینی راه اشکانیان را در این باره در پی گرفت و پس از او فرزندش شاپور نخست و زان پس دگر پادشاهان ساسانی با این جنبش ملی- حکومتی، فرهنگی همگام گشتند. نیک و بر جاست تا در چگونگی این کوشش ها در گاه ساسانیان بار دگر نگاهی به دفتر گرامی دینکرت(=دن کرت= کرده ی دینی= اثر مذهبی)(نسک های سه دیگر و چهارم) برافکنیم:
«پادشاه بزرگ اردشیر بابکان(224-241یا 242) هیربد هیربدان، تنسر را به دربار خود خوانده به وی به فرمود مابقی اوستا را که تا آن روز گردآوری نشده بود مدون سازند.(2) پس از وی سپرش شاپور (242-272) فرمان داد تا قطعات راجع به طب و نجوم و جغرافیا و فلسفه را که نزد هندوان و یونانیان پراکنده بود به دست آورده جز اوستا سازند و نسخه ای از آن را در گنج شپیکان گذارند، بالاخره شاپور دوم پسر هرمز(310-379) برای از میان برداشتن گفتگوهای دینی که در بین دسته های گوناگون برخاسته بود آذربد پسر مهراسپند را بر آن داشت که به اوستا مرور نموده و انگیزه ای بر درستی آن به دست دهد.»
اما روزگار را نگر و ستیزه اش با فرزانگان جهان و بخردان دوران که هنوز چند سده از آن کوشش های بی امان نگذشته بود که قفیز پادشاهان ساسانی به سر آمده، در آخرین روزهای دوره ی باستانی ایران، در سرآغاز پیدایی دین اهورایی اسلام، اعراب بدوی که در نوشتارهای پهلوی از آنان با نام «تازیکان» (و«دیوان ژولیده موی») یاد گشته یورش خویش را به سوی مرزهای بهشتی ایران زمین می آغازند و چگونگی پیکار و دیگر کردارهای شگفت آورایشان را که از گستره ی این جستار برون است، همچو ددمنشی های اسکندر مقدونی به سویی نهاده و به بررسی ویرانی های فرهنگی و از میان بردن نوشتار دانشی و دانش های مدون آن دوران به دست ایشان می پردازیم.
از آن جا که در آغاز این بخش (کتاب سوزان تازیان) از این جستار کلام را با سخنی از بزرگترین بینشور و جامعه شناس و تاریخنگار سده ی هشتم هجری، گرامی ترین اندیشه ورز جهان اسلام، عبدالرحمان پور حسن پور خلدون قاضی القضاه مشهور به «ابن خلدون»، آغاز کردیم؛ نیک و برجاست تا نخستین نگره را نیز از این تازش شگفت آور، از مورخین پس از اسلام، به او سپاریم.
ابن خلدون، نامبردار به «فیلسوف المورخین» و «مونتسکیوعرب» که به رمضان ماه سال 732(1332م) در شهر باستانی تونس پا به عرصه ی گیتی گذارد، به عنوان بنیانگذار فلسفه ی تاریخ در برهه ی اسلامی تاریخ شرق و جامعه شناسی تاریخی، هماره در نوشته های خویش با نفرت و دل گیری ویژه ای از نابودی تمدن علمی و دانش ایرانیان و شکوه آنان به دست و یورش یونانیان و به ویژه تازیان یاد می کند. و در جایی در تاریخ بسیار ارزمند و مشهور خویش(موسوم به کتاب«کتاب العبر و دیوان المبتداو...»)، درباره ی «علوم العقیله و اصنافها» بر آن است که :
«.... اما ایرانیان برتری دانش های عقلی نزد ایشان بسیار بوده است و دامنه ی آن بسیار گسترده و به انگیزه ی بزرگی و شکوه دولت ایشان و بلندی فرمانروایی آنان؛ و گویند که این دانش ها به یونان از سوی ایران فرستاده شده است. آن گاه که اسکندر دارا را بکشت و فرمانروایی کیانیان را نابود ساخت و بر دفترهای ایرانیان که از شمار بیرون بود دست یافت و آن گاه که کشور ایران به دست عرب گشایش گردید کتاب های بسیاری در آن سرزمین به دست ایشان افتاد.
سعد بن ابی و قاص به عمر بن خطاب درباره ی آن کتابها نامه نوشت و برای ترجمه نمودن آن کتب برای مسلمانان زمان خواست. عمر به او پاسخ داد که آن کتب را در آب افکند زیرا اگر آن چه را در آن ها راهنمائی است، خداوند ما را به راهنماینده تر از آن راهنمائی فرموده و اگر گمراهی است خداوند ما را از شر آن نگه داشته است. لاجرم آن گفتارها را در آب یا آتش افکندند و بررسی های ایرانیان که در آن کتاب ها نگاشته شده بود از میان رفت و به دست ما نرسید.»(3)
کردارهایی که در تمامی تواریخ از جمله گفتارهای بالا و همچنین در نوشته های پسین این بخش پیرامون سرداران و جنگاوران و مهاجمین و مجاهدین مسلمان عرب به هنگام گشودن ایران، خواهیم خواند، با همراه اندکی درنگ در سخنان و سیره و احادیث و گفتارهای دین گرامی اسلام، در می یابیم که روش برخورد خلیفه(عمر) و سرداران جنگجوی عرب، به راستی دگرگون و جدا از اندیشه های اسلامی و متضاد با کلام و احادیث بنیان گزاران این دین الهی به ویژه حضرت رسول اسلام(ص) وائمه(ع) و همچنین کلام خداوند(قرآن) است.
و ما در این جستار بر آن خواهیم بود که سخن بسیاری از نویسندگانی که گفته اند این کردار اعراب به پیروی از فرمان اولیا و احادیث و روایات بزرگان اسلام و پیامبر خدا(ص) انجام گشته، بی گمان پوچ و بی اساس است.
نخست بزرگترین انگیزه ی ما خود از قرآن کریم است که به فرموده آن «دین زرتشت»(کیش مزدیسنا) یک کیش گرامی و به راست دانسته شده واز اهل کتاب و الهی شناخته شده و بنابر قوانین اسلامی، دین های دارای کتاب و شریعت و پیغامبر الهی به هیچ روی نباید که به زیر ستم امت اسلامی و ستیزه ی مسلمین باشند. همچنانکه سوره ی الحج (سوره ی بیست و دوم) به این سخن الهی در آیه هفدهم مزین است که پروردگار می فرماید:
«همانا خداوند میان اهل ایمان(یعنی: ) و یهود و صابئین (ستاره پرستان ، مهرپرستان و پیروان کیش میترائیسم) و نصرانیان(= ترسایان و عیسویان) و «مجوسان» (= زرتشتیان و کیش مزدیسنا) و (با) آنان که به خدا شرک آورده اند در حقیقت در روز قیامت میان آنها جدائی افکنده که او بر احوال (و پاداش) همه ی موجودات جهان (بینا و) گواه است.»
آیا به راستی آن اعرابی که آن چنان دژخیمانه آن انبوه کوشش های دانشی و خردورزی را به کام آتش و آب دریاها می سپردند و فرزانه مردان و دانشوران ایران را گردن می زدند، هیچ گاه یک بارنیز، نگاهی بر این آیه ی شریفه نیفکنده اند؟ و یا هیچ گاه خویش را از امت اسلامی به شمار می آوردند؟
اگر ایشان به راستی و به گونه ی معنوی نیز صحابه ی راستین رسول ا.... و امت اسلامی او به شمار بودند باید با گوشی نیوشا می شنیدند، ندای اهورایی آن بزرگوار را که در میان مسلمین ندادر می دا که:
«لوکان العلم معلقاً بالثریا لتناوله رجال من الفارس»:«اگر دانش بر ستاره ی پروین (ثریا) بسته باشد، ایرانیان بدان دست خواهند یافت.»(4)
این فرموده ی محمد(ص) در مسند ابن حنبل، جامع صغیر سبوطی (حرف لو)، فارس نامه ی ابن بلخی، ترجمه ی تاریخ نیشابور به روایت از صحیح مسلم صفحه ی سوم، و سفینه البحارمادهی «فرس» یاد شده است.
اصل روایت را به این گونه آورده اند:
«از حضرت پیغمبر (ص) روایت کرده اند، که این آیه شریفه را تلاوت فرمود:
وان تتولوا یستبدل قوماً «غیر کم». از آن حضرت پرسیدند کدام مردم به جای ما خواهند بود؟ حضرت دست بر دوش سلمان فارسی نهاده فرمود: این و قوم این (فارسیان= ایرانیان)، به خدایی که جان من در دست اوست، لوکان العلم...»
آری، به راستی اگر گوش فراداده بودند به فرموده های پیامبر خویش که:
«زگهواره تا گور دانش به جوی»
و «بجویید دانش را حتی اگر در چین باشد»
این چنین اعراب، در میان ملت ها، اسلام ستیزترین، وحشی ترین و علم ستیزترین و بی دانش ترین اقوام به شناخت نمی آمده اند!
این خود بزرگترین نشان برای دوری آنان از اندیشه ی اسلامی و مغز کلام مسلک اسلام است، اندیشه و مسلکی که هماره یک لحظه نیز از آزار ایشان (اعراب و خلفای اموی و عباسی) در زنهار و امان نبود!
ارزشگذاری و ستایش اندیشه ی ایرانی در ژرفای دین اسلام و پیامبر بزرگوار آن (ص) و حضرت امیر (ع) و مشروعیت کیش مزدیسنا از دیدگاه آن بزرگان در فرزندان و سلاله ی پاک ایشان نموداراست که نمونه ی بارز آن روایت و حدیثی است در پیوند با « اباعبدا.... حسین» (ع) درباره جهانبینی های ایرانیان باستان (مجوس= مزدیسنان):
«یکی از اصحاب ابا عبدا... علیه السلام راجع به مجوس(زرتشتیان) سئوال کردند که آیا ایشان را پیغمبری بوده است؟ گفت آری مگر نه شنیده ای نامه ی پیغمبر (ص) را به اهل مکه که در آن نوشته بود باید مسلمان شوید و گر نه شما را به جنگ درافکنیم. پس به پیغمبر(ص) نوشتند از ما جزیه بستان و ما را به پرستش بتان واگذار. پس پیغمبر (ص) در پاسخ ایشان نوشت که من جز اهل کتاب جزیه نگیرم (یعنی شما از اهل کتاب نیستید) پس باز نامه به سوی او نوشتند خواستند که گفته ی او را دروغ وانموده باشند، گفتند تو گمان کرده ای که جز از اهل کتاب جزیه نمی گیری و حال آن که از مجوس هجر ( که از اهل کتاب نیستند) جزیه می ستانی. پیغمبر (ص) پاسخ داد مجوس را پیمبری بوده است که او را بکشتند و کتابی آورد که آن را به سوزانیدند و بر دوازده هزار پوست گاو نوشته شده بود.»(5)
پس از بازکافت گوشه ای از اندیشه ها ونگرش های اسلامی در باره ی دانش اندوزی و کیش و اندیشه ایرانی، شایسته و بایسته است تا در این مقام خویش را داور قرار داده بپنداریم که آیا به راستی این کردار«قتیبه بن مسلم» سردار عرب و فرماندار خوارزم، همراه و همرای با دین اسلام و فرمان خدا بود؟ که :
«هر کس را که خط خوارزمی خوب می نوشت و از اخبار ایشان آگاه بود و دانستنی های آنان را فرا گرفته بود به کلی فانی و معدوم نمود و پراکنده ساخت از این رو اخبار و اوضاع ایشان به درجه ای پوشیده و مستور مانده است که به هیچ وجه وسیله ای برای شناختن حقایق امور در آن کشور بعد از اسلام به دست نیست»(6)
گسترش اندیشه های خشونت گرا و نامردمی های خلفای اموی و عباسی درنگرش بسیاری از مسلمانان در آن سده ها برای پیشبرد انگیزه های اهرمنی و دژخیمانه ،و به ظاهر اسلامی، اما درباری می توان دید.
همانانی که در راه تعصب بسیار می کوشیدند و باژگونه بزرگترین و سترگ ترین دشمنان اسلام و خاندان عصمت و طهارت(ع) به شمار بودند.
سالیان متداوم این اندیشه ی «اندیشه سوز» و و توامان «ایدئولوژیک» بر ساخته به دست اسلام نمایان و اسلام ستیزان، سبب روند جنبش کتاب سوزان فرزندان خلف اعراب متهاجمی بود که فرسنگ ها از پیام اهورایی رسول گرامی و دانش پرور اسلام به دور بودند.
نمونه ای از آن را از تذکره نویس نامی، «دولتشاه سمرقندی» می شنویم که می گوید:
«حکایت کنند که امیر عبدا... بن طاهر که به روزگار خلفای عباسی امیر خراسان بود روزی در نیشابور نشسته بود شخصی کتابی آورد و به تحفه پیش او نهاد. پرسید که این چه کتاب است. گفت این قصه ی وامق و عذراست و خوب حکایتی است که حکما به نام انوشیروان جمع کرده اند. امیر فرمود که ما مردم قرآن خوانیم به غیر از قرآن و حدیث پیغمبر چیزی نمی خواهیم ما را از این نوع کتاب در کار نیست و این کتاب تالیف مغانست و پیش ما «مردود» است(!)، فرمود تا آن کتاب را در آب انداختند و حکم کرد که در قلمرو من هر جا که از تصانیف عجم و مغان کتابی باشد جمله را بسوزانید از این جهت تا روزگار آل سامان اشعار عجم را ندیده اند، اگر احیانا نیز شعری گفته باشند مدون نکرده اند»(7)
و در این راه دیرپا، چه بسا اندیشه ورزان وچه بسا فرزانگان خستگی ناپذیری نیز که جان سپردند و خجلت نپذیرفتند.
همچنانکه از این دریای بی کران و خون رنگ اندیشه ی ایرانی می توان ابرمرد تاریخ ادب و اندیشه ایران و اسلام،« روزبه ی پارسی»(عبدا... ابن مقفع) فرزند دادگشنسب را نامبرد که با گذراز سرگذشت غرور آفرین و کارنامه ی شگفت آور ادبی او، برای فرجام این جستار سروده ای اندک را از سراینده ای دیرین، پیرامون چگونگی شهادت آن بزرگوار به فرمان خلیفه ی وقت (منصور عباسی) و به نیرنگ سفیان بن معاویه امیر بصره (و از نوادگان مهلب بن ابی صغره امیر مشهور عرب) که سخت نسبت به روزبه کین و رشک می ورزید، سروده شده، روایت می کنیم:
دو سد پاره کردند از «کین» تنش
به خون در کشیدند پیراهنش
اگر آتشی سخت افروختند
همه پیکر پاک وی سوختند
نگر تا چه کردند این تازیان
به ایران و دانشوران جهان
پانویس ها:
1- عبدالملک پورمحمد پور اسماعیل ثعالبی نیشابوری (سده ی پنجم هجری) در تاریخ ارزمند و مشهور به غرراخبار ملوک الغرس و سیرهم، کردارهای گفته شده را به جای بلاش، از اقفور(افقور) شاه اشکانی (فرزند بلاش) می داند و در بخشی از کوشش های دانشی او می نویسد:
«و شماری از کتاب های طب و نجوم و فلسفه را که اسکندر به آن جا برده بود، بگرفت و بازگردانید.»(ترجمه ی محمد فضائلی، رویه ی 286)
2- ابن ندیم(سده ی سوم) در چگونگی کوشش های اردشیرنخست در این باره می نویسد که:«اردشیر بن بابک همین که زمام کلیه ی امور را به دست گرفت، مردمانی را به هند و چین و روم فرستاد تا از تمام کتاب هائی که نزدشان بود نسخه برداری نمایند و به جستجوی مقدار کمی هم که در عراق بود درآمد و همه ی آن ها را جمع آوری کرد و از آن پراکندگی در آورد و اختلاف و تباینی که د رآن بود برطرف کرد.» (ترجمه ی رضا تجدد، رویه ی 437)
3- گفتاری درباره دینکرد، محمد جواد مشکور، رویه ی 74-73(به نقل از العبر)
4- نقش ایران در فرهنگ اسلامی، شادروان علی سامی، پاورقی رویه ی 20-19
5- بحارالنوار، ج پنجم، رویه ی 379- برای آگاهی بیشتر پیرامون حقوق و احترام به عقاید و دین ایرانیان باستان (کیش اشوزرتشت) در فرهنگ و عرف اسلامی، رک به کتبی همچو:1- گفتاری درباره ی دینکرد، دکتر محمد جواد مشکور، تهران، 1325و2- حقوق اقلیت ها، عباس علی عمید زنجانی، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1370
6- آثارالباقیه عن القرون خالیه، ابوریحان بیرونی خوارزمی، (چاپ زاخائو)، رویه ی 36-35
7- تذکره الشعرا، (نشرادورار براون)، رویه 30
آيا زبان عربی زبان کاملی است؟؟
اين گفته نادرست است و از سالها تبليغات چاپلوسان تازی دوست سرچشمه ميگيرد.
در بارهُ رواني و سادگي زبان پارسي در برابر زبان تازي، چند چيز
گفتنيست .
نخستين و مهترين برتري آن ، نداشتن " حرف تعريف"
( "article") و جنس نامهااست. در تازي الف و لام "ال" گفتار را يك
سيلاب يا يك بخش به ازاي هر نام، دراز ميكند. جنس هر نام را هم
بايستي دانست، تابه تازي سخن درست توان گفت..براي نمونه ، در
زبان آلماني سه حرف تعريف براي نامهاي مردانه، زنانه و خنثي و در
زبان فرانسه دو حرف تعريف براي نامهاي مردانه و زنانه هست كه هر
نام را بايستي با جنس آن ياد بگيريم.
دو ديگر اينكه براي پيوند دو نام يا نام و صفت تنها از آواي "اِ" (e) سود ميبريم.
در انگليسي of، در فرانسه de " دُ" و در تازي "اَل" را بايستي بكار برد
مانند: بختِ بلند، دستِ سرنوشت، جامِ مِي، شهرِ تهران و ...
در برخي جا ها براي پيوند نام و صفت به آن آوايِ "اِ" هم نياز نيست.
مانند: بزرگ مرد، خندان لب ..
سه ديگر اينكه در پارسي گلودَرد و خستگي زبان نداريم!
زيرا از بزبان آوردن "ع" ،"ح"، "ط" ، "ض" ، "ص" ، "ظ" ، رهائي مييابيم.
چهارم اينكه همزه نداريم تا در ميان سخن و واژه وادار به ايست بشويم.
مانند: ماًمون از خلفائي بود كه متاًسّفانه تاًمّل و تاًنّي ميكرد!
در اين نمونه بايستي پنج بار براي همزه ايست ميكرديم.
5- اينكه ما يك نوع جمع نامها بيشتر نداريم و در تازي جمع دوتايي و جمع چندتايي است.
6- آنكه دستور جمع نامها در زبان پارسي ساده است و با "ان" و "ها" جمع
بسته ميشود و در تازي با فراگرفتن هر واژه بايستي انواع جمع هاي آنرا هم ياد گرفت.
مانند: قُرباء، اقارب، مقرّبان،...كه همه بمعني نزديكان هستند.
يا نمونه هاي زير كه همه بر وزن فاعل هستند و جمعشان بايستي از
يك دستور پيروي كند، امّا هركدام بروشي جمع بسته ميشوند.
ناصر، انصار
عالمِ، عُلماء
عامل، عَمَلِه
يا جمع هاي خنده داري مانند:
افاغنه،ارامنه، اكراد،الوار!، شواهين (جمع شاهين كه از پارسي گرفته شده)، طوالش، اتراك،..
7- اينكه تازي چون "پ"، "چ"، "ژ"، "گ" ندارد و از گفتن بسياري از نامهاي روا در جهان ناتوان است:
چند نمونه براي لبخند:
چين = صين
ژاپن = اليابان
پِپسي كولا = بيبسي كولا
پلاتون = افلاطون !
هيپُكرات = بُقراط
سِزار = قِيصَر
دِژپُل = دزفول
گُندي شاپوُر = جندي شابور = نيشابور
تپورستان = طبرستان
آذرپادگان = آذربايجان
كُنستانتينوپول = قسطنطنيّه !
اسپهان يا سپاهان = اصفهان
فرنگي = افرنجي
اسلاو = صُقلاب !
8- آنكه ، زبان تازي پذيراي پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه نيست،
(زبان تازي در اوزان خود گرفتار و منجمد است )
اما در فارسي با يك ريشه كارريشه هاي ديگري ميتوان ساخت كه
تازي براي هر كدام آنها يك مصدر جداگانه بايستي بكار ببرد.
مانند:
آوردن
برآوردن
بازآوردن
درآوردن
همآوردن
فرآوردن
..
هركدام از واژه هاي زير هم كه با واژه "دانش" كه خود از ريشه "دان"
است، با پسوند و پيشوند يا با تركيب دو واژه درست شده:
دانشمند، بيدانش ، دانشي، دانشور، دانش آموز، دانشجو ، دانشپژوه ، دانشگاه
واپسين آنكه ما خوشبختانه مانند تازيان اوزان گوناگون نداريم و بدون شكستن ريشه ،
اسم فاعل و مفعول و .. را ميسازيم كه يادگيري زبان فارسي را آسان ميكند.
مانند ريشه "پوي":
پوينده و پوييده
و ديگر با واژه هايي چون :
عالم،معلوم، عليم، علّامه !، تعليم،تعلم، معلم، تعاليم، استعلام، علوم، متعلم ،علماء، اعلم،....
سروكار نداريم، كه زبان اموز بدبخت را ،كه شايد ميخواهد ديداري
توريستي از مصر داشته باشد، به مرز نوميدي ميكشاند.
آگر زبان كامل اين زبان تازيست كه بايد بروز زبانهاي "ناقص" ديگر گريست.
اما اگر بخواهيم پيچيدگي هاي دستوري و شمار استثنا ها و دشواريهاي و
سختگيري هاي بيهوده ، بهمراه واژه هاي ناهمگون، گلو و گوشخراش
و اوزان بيشمار و گيج كننده، را نشانه كامل بودن يك زبان بدانيم ، پس براستي عربي حتي بالاتر از چيني، كاملترين زبان است!
زبان زيبا، زبان كامل، زبانيست آسان براي آموختن، آسان براي ادا كردن، زباني ساده و آهنگين است.
اگر ميبينيم كه آموختن زبان پارسي براي بيگانگان اندكي دشوار است،
تنها به انگيزه داشتن واژه هاي ناهنجار تازي، الفباي پيچيده تازي،
نبودن حروف همتاي آوا ها در الفبا ( زير و زِبَر و .. e,a,o,u,..) و كوتاه سخن،
آلودگي اين زبان بيمار به ويروس تازيست.



